تبليغاتX
طبیعت ، تاریخ ، فرهنگ و بختیاری

دكتر مظفر بختيار در پيشگفتار مفصلى كه بر ترجمه فارسى كتاب نوشته توضيح داده است كه مقدمه مريان سى‏كوپر (1893- 1973) سينماگر بزرگ جهان بر كتاب مشهور خود علف (Grass) در واقع بيانيه سينماى متعهد است در برابر روشنفكران دهه 1920 كه‏سينما را وسيله اتلاف وقت و سرگرمى‏هاى بيهوده و تآتر مبتذل فيلمبردارى شده تلقى نموده‏اند، كوپر در اين مقدمه هوشمندانه همه‏امكانات و اعتبارات بالقوه‏اى را كه سينما در زمينه‏هاى آموزشى و مستندسازى و غيرداستانى اكنون بدان دست يافته پيش‏بينى نموده ومخصوصاً به نقش سينما در گفتمان ميان ملت‏ها و فرهنگها و ايجاد تفاهم و همبستگى در خانواده بزرگ بشرى كه عنصر و مايه اصلى‏انديشه كوپر در علف و كارهاى مستند اوست تأكيد خاص نموده.

كوپر از بزرگترين شخصيت‏هاى تأثيرگذار در تاريخ سينماست كه همه زمينه‏هاى كارآئى سينما را در آثار سينمايى متعدد و متنوع‏خود به تجربه گرفته و در پيشرفت هنر و پيشبرد فنون سينما راه‏گشا بوده است. فيلم جاودانى او علف در رديف آثار فلاهرتى از اولين آثارسينماى مستند و به عقيده بسيارى از كارشناسان اولين اثر مستند در تاريخ سينما به اعتبار تعريف مستند واقعى است كه صرف نظر ازارزش كلاسيك و آكادميك خود هنوز جاذبه‏هاى سينمائى و نمايشى خود را حفظ كرده و در معرض تماشا و نمايش است.

كوپر بطورى كه در مقدمه كتاب به تفصيل بيان داشته در سال 1303( 1924 ش) همراه با ارنست شود ساك (عكاس و فيلمبردارى‏مشهور) و خانم مارگريت هريسون (خبرنگار) براى نشان دادن تلاش انسان در تسخير طبيعت و راز بقاى بشر به تهيه فيلمى از كوچ ايل‏بختيارى پرداخت كه خود در عنوان فيلم و كتاب آنرا "حماسه شگرف پيكار انسان" خوانده و دشوارترين و سخت‏ترين ايلراه و مسير كوچ بهاره را در سرماى طاقت‏فرسا در دل كوهستانهاى سر بفلك كشيده و در عبور از رودخانه‏هاى خروشان بى‏گذرگاه پا به پاى كوچگران‏ورزيده ايل بختيارى پيمود. كوپر كه نويسنده‏اى مايه دار و حرفه‏اى بود به نگارش خاطرات و تدوين يادداشتهاى خود از جريان‏فيلمبردارى و صحنه‏ها و لحظه‏هاى كوچ ايل بختيارى هم پرداخت كه علاوه بر ارزش توصيفى و فنى آن در تشريح لحظه به لحظه تدوين‏اولين فيلم مستند جهان از لحاظ احتوا بر بسيارى از اطلاعات ناب و مطالب مربوط به فرهنگ و آداب و رسوم بختيارى از دل‏انگيزترين‏و پرمايه‏ترين سفرنامه‏هاى مربوط به ايران است.

كتاب علف هم اكنون با ترجمه و مقدمه مفصل و يادداشتهاى افزوده دكتر مظفر بختيار توسط نشر كارنامه چاپ شده است. ترجمه ونشر فارسى كتاب علف از معدود آثار ترجمه شده‏اى است كه متن ترجمه بر نشر كتاب به زبان اصلى مزيت دارد زيرا ترجمه از روى‏نسخه ويراسته و تجديدنظر شده‏اى صورت گرفته كه كوپر همراه با نسخه اصلى عكسهاى سفر، كه بعضى از آنها هم در متن انگليسى‏بچاپ رسيده، به مرحوم غلامرضا خان بختيار در سال 1930 پس از دومين چاپ كتاب كه به فاصله سه هفته از نخستين چاپ تجديدچاپ شد (1925) اهداء نموده بود. هم تعداد عكسها كه به عنوان اسناد تصويرى و آثار هنرى عكاسى مستند حائز ارزشى كم نظير است‏در نشر فارسى كتاب بر متن اصلى فزونى دارد و هم كيفيت چاپ آنها كه با امكانات پيشرفته كنونى از روى نسخه اصلى عكس‏ها براى‏چاپ فيلمگيرى شده است.

پیشگفتار کتاب علف

 

به نظر من سينما را به پيروى از آنچه امروزه مد شده و تداول يافته وسيله‏اى براى سرگرمى واسباب نيرنگ و تَرفَند و دستمايه فريب جلوه دادن بسيار دور از انصاف و مرّوت است. كسى كه‏سينما را چنين انگارد مسلماً هيچگونه تصوّرى از درونمايه و امكانات واقعى سينما ندارد.

به اعتقاد من ديرى نخواهد پائيد كه اين گردونه نقش گردان نقشى بسيار سازنده و بنيادين درفنون تعليم و تربيت برآورد و از ابزار عمده كاربردى در زمينه‏هاى گوناگون آموزشى گردد.

بخصوص از هم اكنون ضرورت استفاده از سينما در دانش جغرافيا كاملاً محسوس است زيرادوران مطالعه و آموزش جغرافيا به روش قديم، مبتنى بر يادسپارى فهرستهائى طولانى ازناكجاآبادهاى جغرافيائى، يادگيرى انبوهى مطالب فرّار و ناپايدار و از ذهن‏گريز و در پيش چشم‏داشتن و خواندن در سنامه‏ها و متن‏هاى خشك بيروح مدتهاست سپرى گشته و عمر آن به پايان‏آمده است. متن و درسنامه كارآمد نوين و معلّم كاردان امروزينه بيش از پيش بر اهميّت‏جغرافياى انسانى، يعنى رابطه طبيعت و انسان و همبستگى انسان با طبيعت تأكيد مى‏ورزد وپيرامون آن به بحث و كاوش مى‏پردازد.

در حوزه مطالعات جغرافياى انسانى تصوير متحرّك و صورت مجازى و مثالى مى‏تواند وبايد نقش سازنده و برازنده داشته باشد. با گسترش‏پذيرى و قابليّت انعطاف و قدرت تعبير حسّ‏آميزانه‏اى كه در ذات بيان سينمائى وجود دارد ثبت و ضبط فرايندهاى مربوط به جغرافياى‏انسانى كه در گوشه و كنار جهان جريان دارد از مهمترين كاربردها و كارائى‏هاى سينما مى‏تواندباشد.

هر كجا كه انسان در تلاش هستى و در تنازع بقا با طبيعت به پيكار برخيزد و مهارت وكاردانى و ابزار بكار گيرد، به فيلم كشاندن چنان رويدادى تقريباً براى همه مردم جهان توجه‏برانگيز و دلپسند خواهد بود. هنگامى كه نوع انسان در راه زندگى و بقاى حيات مبارزه مى‏كند دروحدتى نُمادين به منزله آنست كه همه انسان‏ها و تبار آدميان در آن راه به نبرد برخاسته باشند -و كدام حريف و هماوردى سنگدل‏تر و آشتى‏ناپذيرتر از طبيعت براى انسان؟

خانم مارگريت هريسون، ارنست شودساك(1) و من، يارانى موافق و همكارانى همدل وهمداستان، تصميم گرفتيم براى تحقّق بخشيدن به اين انديشه و به تجربه گرفتن كارائى سينما درزمينه جغرافياى انسانى به انجام سفرى كاوشگرانه همت گماريم، به طرف مجهول و به سوى‏بى‏سو رهسپار گرديم تا ضمن گشت و گذار و سير در آفاقِ ناشناخته، تلاش انسان‏هاى كوچنده وچادرنشين را براى زيستن و زنده ماندن به تصوير در آوريم و براى تماشاى همگان بر پرده سينمابه نمايش گذاريم.

در صدد بوديم كه اگر چنين سفرى ترتيب يافت مدتى را در بين يكى از اقوام كوچ‏نشين، كه درمناطق كوهستانى از سواحل درياى سياه تا كرانه‏هاى خليج فارس پراكنده‏اند، بسر بريم و همراه وهمگام با آنان به سوى علف - مادّه حياتى كوچ‏آوران - روانه گرديم.

اول قصد داشتيم به ميان كُردها برويم ولى چون تُرك‏ها راه نواحى كردنشين را بسته بودندناگزير روانه جنوب شديم و از راه عربستان به بغداد رفتيم. در بغداد سر اَرنولد ويلسون، رئيس‏شركت نفت انگليس و ايران نماينده پيشين بريتانيا در عراق، همچنين خانم گِردترود بِل(2)، ملكه‏صحرا و سلطان بى‏تاج و تخت عراق، كه هر دو ايشان درباره اوضاع سرزمين‏هاى باختر آسيااطلاعات و تحقيقات جامع دارند و در امور خاورميانه از متخصصان و كارشناسان بنام‏اند،توصيه نمودند كه بجاى مناطق كردنشين اصولاً بهتر است به سرزمين بختيارى برويم و به‏پيشنهاد آگاهانه اين دو شخصّيت جهانديده و خبره و صاحب‏نظر رهسپار كوهستان‏هاىِ آسمان‏پيوندِ بختيارى شديم.

كتاب شرح پيكار و كشاكش شگفت‏آور ايلوَندان بختيارى است براى به چنگ آوردن علف.البته ديگران - سيّاحان و جهانگردانِ پيشتر از ما و شايسته‏تر از ما - از ديرباز در خاك بختيارى‏به سياحت و گردشگرى پرداخته‏اند و در ميان ايل بوده‏اند و زيسته‏اند ولى تا آنجا كه من مى‏دانم‏ما اولين كسانى هستيم كه در كوچ ادوارى و سالانه گام به گام با ايل همراه و همپا بوده‏ايم وسخت‏ترين و هولناك‏ترين مسير كوچِ ايل را با طايفه بامِدى از گرمسير به سردسير پيموده‏ايم.

مطالب كتاب از يادداشت‏هاى روزانه‏ام برگرفته شده است ولى در حين نگارش و مرور بردفتر خاطرات گاه بعضى از مطالب نالازم را كه لطف و جاذبه آن منحصر در زمان و مكان خاصّ‏خود بود در كتاب نياوردم يا در مواردى به شرح و بسط بيشتر پرداختم زيرا هنگام نوشتن‏يادداشت‏هاى روزانه در شب‏هاى تار و كوتاه‏سار و زودگذرِ كوچ، در تنگناى وقت يا بر اثر كاهلى‏و كوفتگى و بيحوصلگى‏هاى ناشى از رنج سفر گاهى ماجراهاى يك روز يا يك هفته از فرطخستگى و خواب‏آلودگى در چند كلمه يا عبارتى با خطّى در هم و كژرو به اختصار گنجانده شده‏بود و فقط به اشارتى براى تداعى و تذكار بعدى گذشته بودم.

با تأثر و تأسّف از شادروان سرگرد رابرت ايمبرى (3)معاون وقت كنسول امريكا در تهران يادمى‏كنم كه در جولاى گذشته [روز 27 تير ماه 1303] خيابان‏هاى پايتخت به خون او آغشته شد.فراموش نمى‏كنم هنگامى كه پس از آن سفر دراز خسته و فرسوده به تهران رسيديم آقاى ايمبرى‏و بانو با دوست نوازى و مهربانى و فروتنى صميمانه خود مايه آرامش و آسايش ما گرديدند. بافقدان ايمبرى كشور ما يكى از با شهامت‏ترين صاحبمنصبان خود و سياستمدارى شايسته و كاركشته را از دست داد.

عكس‏هائى كه زينت‏بخش كتاب گرديده كار آقاى شود ساك است. هنر و كاردانى ايشان درعكّاسى و تصويرگرى بى‏نياز از تعريف و تحسين است. همچنانكه اعتبار فيلمبردارى هنرمندانه"علف" هم بى‏گفتگو از آنِ اوست.

تشمال (نوازنده) بختيارى از عكس هاى كتاب علف (خرداد 1303)

خانم هريسون به سفرى همت‏انگيز پرداخت كه كمتر بانوئى در زمان ما و در عصر تمدّن وتجدّد و آسايش‏طلبى سوداى چنان سفرى سخت و طاقت‏فرسا را در سر مى‏پروراند و پرواى اين‏چنين خطر كردن‏ها و دل به دريا زدن‏هائى را دارد. ايشان نه تنها در تهيه فيلم همراهى نموده و درصحنه‏هائى هم ظاهر گشته، با استعداد درخشان خود در فراگيرى زبان فارسى و توانائى در ايجادارتباط مستقيم زبانى و عاطفى و دلنمودگى نسبت به درمان بيماران و دردمندان و دلجوئى ازبيمارداران توانست دوستى و اعتماد و احترام مردم ايل را جلب نموده در پيشرفت و پيشبردكارها بسيار مؤثر افتد. خانم هريسون چند بار بدون حضور ما در ميان ايل بسر برد و حتى‏بى‏هيچ بيم و هراس و آداب ترتيبى يكه و تنها با آنها به سفر مى‏پرداخت زيرا گاه لازم مى‏آمدشود ساك و من در بعضى از گذرگاه‏هاى سخت كوهستانى بيشتر باقى بمانيم و از كوچ ايل‏فيلمبردارى كنيم.

در بازخوانى و مرور بر فصل نهم كتاب به نظرم رسيد درباره صبر و استقامت و قدرت و توان‏شگفت‏انگيز بختيارى‏ها كه بى‏هيچ شِكوه و شكايت با روى گشاده و چهره بشّاش و با خرسندى‏و شكيبائى تمام در سخت‏ترين شرايط ممكن، كه خود شاهد آن بودم، زردكوه سركش منجمند وكران تا كران برف را در آن سرما گام به گام در مى‏نوردند و قدم به قدم تسخير مى‏نمايند حق‏مطلب بهيچ وجه ادا نشده است. بختيارى‏ها چنان به سخت‏كوشى و تحمّل سختى‏ها وتازيانه‏هاى طبيعت خو گرفته و روئين تن گشته‏اند كه بدون مجهّز شدن به هر گونه گرماگير ووسيله بازدارنده، برف و سرما و باد و باران و ساير آسيب‏ها و گزندهاى توانفرساى طبيعى دروجودشان بى‏اثر است. اين پايدارى و نيروى حيرت‏آور است كه نازپروردگان و روى نيازنديدگانى را كه در آغوش تمدّن و تنعّم با برخوردارى از امكانات رفاه و آسايشِ شهريگرى‏باليده‏اند شگفت‏زده و مات و مبهوت و متحيّر مى‏سازد.

مريان سى‏كوپر

Merian C. Cooper

كوپر در اين سفر شيفته و دلسپرده بختيارى گرديد و اين علاقه و دلبستگى در جاى جاى‏كتاب علف انعكاس يافته است:

* به دنبال سفر دراز آهنگ بختيارى من اكنون در مهمانخانه‏اى در حومه پاريس در اتاقى‏ساده و بى‏پيرايه آرميده‏ام و چون هميشه‏هاىِ بعد از آن سفر حيران و شب بيدار در افكار خودغوطه‏ورم. همچنان به آن پيكار شگرف انسان با طبيعت، به حماسه تلاش آن مردمان نستوه براى‏چيره آمدن بر آن كوهساران بى‏فرياد و بر زردكوه سركش سر بر فلك كشيده مى‏انديشم... ولى‏ديگر به اين واقعيت پى‏برده‏ام كه هرگز من نميتوانم اين "حماسه" را چنانكه در خور شكوه وعظمت آنست. بپردازم و به رشته تحرير در آوردم. اين كار بسيار فراتر از حدّ توان و نيروى‏خلاقيت من و همچو منى است. آنچه از عهده چونان منى ساخته است عرضه داشت همين‏يادداشتهاى ساده فراهم آمد. از ميان انبوه يادداشته‏هاى روزانه خود است كه غالباً شباهنگام وديرگاه در منزلگاه‏هاى درنگ كوچ در پرتو آخرين شعله‏هاى خسته پاى آتش شبگير و درلحظه‏هاى شكسته سكوت شب نوشته مى‏شد.

* آنگاه ايل سالار برفراز ستيغ كوه، در ميعادگاه زمين و آسمان درنگ مى‏كند، دست را برپيشانى سايبان ديدگان مى‏سازد و به فراسوى افقهاى دور چشم مى‏دوزد. در چشم‏انداز پهناور اودر پرتو آفتاب گرمتاب درّه‏هاى سرسبز و خرم، دشتهاى سبزارنگ و سبزه‏زارها و علفهاى سبزجلوه‏گر مى‏گردد، شكوه علفزار، سبزه اندر سبزه، سرشار از نسيم سبز علف، آكنده از رايحه نمناك‏علفزاران، پوشيده از سبزينه حيات، جانمايه زندگانى و كيمياى هست.

* ماه در آسمان مى‏درخشد، كمى پائين‏تر از زمين تخت و هموارى كه چادرهاى ما بر روى‏آن افراشته شده سياه چادرهاى ايل در كف درّه نمايان است. شبج پيكر آدم‏ها سايه‏وار پيرامون‏شعله‏هاى آتش مى‏گردد. گوسفندان و اسبان و گله‏هائى كه از چَرا باز گشته‏اند چون نقطه‏چين برلوح زمين به نظر مى‏آيند. پروردگارا چه موهبت عظيمى! فرسنگها دور از بوى زننده و تعفّن‏تمدن و هياهوى فرساينده شهر اينك در آغوش طبيعت پاك بختيارى و در ميان انسانهائى‏بى‏آلايش و ساده زيست و طبيعت پيوند

* قرص رنگباخته خورشيد چون بندبازى لغزنده پا افتان و خيزان خود را بر رشته پيوند كوه‏و آسمان نگهداشته بود. شفق بر پرده خيس آسمان رنگ مى‏پاشيد، امواج كف‏آلود ابرهاى‏رنگارنگ در كرانه‏هاى افق بر هم مى‏غلتيد و قوس قزحى از نور و رنگ بر دامان آسمان پديدارساخته بود. واپسين شعاع آفتاب بر تارك سپيد كوه‏ها، بر زنگار دره‏ها و سياهى چادرها گرد طلامى‏افشاند. لختى نپائيد كه خورشيد خسته سار سر به مغرب فرو برد، ماه در آسمان شكفت،گلبرگ مهتاب از هاله پرندين ماه بر زمين فرو ريخت. شب آرام بال گشوده بود و همه چيز را درسايه وهم و خيال و در تيرگى و تاريكى ابهام فرو مى‏برد و محو مى‏نمود. فقط تماشاى دوباره‏همين منظره و سير در اين لحظه‏ها و حالت‏هاى روحانى ارزش آنرا دارد كه يك بار ديگر رنج سفررا بر خود هموار نمايم و باز هم نيمى از جهان را براى درك اين احوال و سير اين آفاق بسوى‏بختيارى طى كنم.

* شب از نيمه گذشته و من همچنان به نوشتن مشغولم. لحظه‏اى قبل دومين شمع از پاافتاده هم واپسين رمق را در شعله لرزان و نفس گسسته دميد. شرارى تابنده‏تر بر زد و خاموش‏شد. اكنون اين آخرين سطرها را ناديده به هواى دست در تاريكى شب مى‏نويسم. اميدوارم‏روزى كه در قفس كارم در يكى از ساختمانهاى دلخراش و آسمانخراش نيويورك تلاش مى‏نمايم‏تا يادداشت‏هايم را بر منشى بزك كرده كلاه گيس بر سر نهاده‏اى املا كنم بتوانم خط كژرو و در هم‏تافته خودم را بخوانم. افسوس كه در آن هنگام از كوهستانهاى باشكوه و رنگارنگ بختيارى‏محبوبم و از ايران زمين دلبند فرسنگها بدور افتاده و مهجور مانده‏ام

* اين كشف و شهود معنوى مرا امشب در تماشاى غروب آفتاب در بختيارى و لحظه‏هاى‏روئيدن ماه از خاك دست داد. همه جا به رنگ زرين و سرخ آتشين درآمد، مهتاب در پس گلبرگ‏ابرها مى‏تراويد، رنگ در رنگ مى‏شكفت و دم به دم عالم ديگرگون مى‏گشت و خود را در خلق‏مُدام از نو مى‏آفريد. "اينهمه نقش عجب بر در و ديوار وجود" و طبيعت بختيارى مرا از خود درربود، بى‏خويشتنم ساخت و به عواملى ديگر كشانيدم.

* آنگاه منظرى در برابرم نمايان شد كه چشمانم را خيره ساخت و نفس را در سينه‏ام‏شكست: سوار بر اسبى سمند پريروئى پرى پيكر كه لطافت و زيبائى و شادابى ازو مى‏تراويد ومى‏باريد و گفتنى از دل ناب‏ترين غزلواره‏ها و بهشت افسانه‏ها به تماشاى خاكيان بيرون خراميده‏با قامت سرو، چشمان آهوانه جادو فريب و نيم نگاه مست آزرمگين پديدار شد. خرمن گيسوان‏را در مينا و گيسو پوشى ابريشمين بر پشت سرافكنده سربند و رشمه‏اى بنفش بر پيشانى و دورسر بسته بود كه دنباله و دو بال گره آن با تك سوار در هوا موج بر مى‏داشت. روى پيراهن تيره‏رنگ نيمتنه‏اى به رنگ ارغوانى در بر نموده با دامانى گز اندر گز پارچه پرچين لا بر لا كه شكن درشكن بر هم فرو افتاده نيمى از پَسه و پيكر درشت اسب را پوشانده بود. بانوى سوار چالاك وروان ركاب كشيده پيش مى‏تاخت و طفلى را كه كلاهچه‏اى سكه دوز با مهره و چشماويز بر سرداشت و به خواب ناز فرو رفته بود در آغوش مى‏فشرد.

* سپس بانوئى سالدار كه با مهارت اسب مى‏راند و آفتابگير بر سر گرفته بود نمايان شد. باهمه ويژگى‏هاى يك بانوى اشراف‏زاده فرانسوى. پنداشتى بانوئى از بزرگزادگان و اعيان فرانسه‏چترى ابريشمين بر سر افراشته با درشكه تك اسبه در گردشگاه و جنگلزار بوا دو بولنى در حومه‏پاريس به گردش پرداخته است.

عده‏اى ديگر از زنان و همسران بزرگان ايل آمدند و گذشتند. برخى نگاهى بى‏پروامى‏افكندند، بعضى لبخند آشنا مى‏زدند و چند نفرى هم شرمگنامه روى بر تافتند.

* سرانجام از رودخانه گستاخ و سركش گذشتيم و من از اين بابت چنان هيجان زده شده بودم‏كه به سختى مى‏توانستم دست به قلم برم. كارى كه انجام آن در باور نمى‏گنجيد و سر گرفت درواقع نبرد شگرف و شگفت‏انگيز انسان با طبيعت بود و من هيچ پيكارى را با طبيعت‏شكوهمندتر و والاتر از گذر ايل بختيارى از اين غرقاب دهشتناك عافيت سوز هرگز تصورنمى‏توانم كرد.

* من آن خشونت و وحشى منشى و بى‏بهرگى از تمدن را كه اشخاص چون لايارد وراولينسون ناروا به بختياريها نسبت داده‏اند باور نمى‏دارم و هرگز در آنها نديدم. در تمام مدت‏طولانى كه در خلوت دور افتاده‏ترين كوهستانهاى بختيارى كه پاى هيچ بيگانه بدانجا نرسيده‏بلكه كمتر خودى را هم گذار به آنجا افتاده بود با يك زن جوان و جذاب كه بسا بدون ما يكه وتنها در ميان آنها بسر مى‏برد و همه شرايط و فرصتهاى مناسب براى هرگونه تعرضى به ما مهيابود با هيچ چشم آلوده نظر و نگاه ناپاك و احساس خطر واقعى يا احتمالى كه ناشى از هرزه‏درائى و بدسگالى مردم باشد هرگز روبرو نشديم.

* معلوم نيست كه چه تعداد از كودكان ايلزاد از اين مهلكه‏ها و تنگناهاى جانكاه جان سالم‏بدر برند اما مسلماً و بطور حتم آزمون‏هاى سخت زندگى و جبر بقاى اصلح و شايسته‏تر، زنده‏ماندگان و جان بدر بردگان ايل پرورد را به اين چنين مردان و زنانى نستوه و استوار و پولادين كه‏مى‏بينيم تبديل مى‏كند.

* حالا در مى‏يابم كه چرا بختياريها به شهريگرى و زندگانى در محيطهاى بسته و نفسگير وخفقان‏آور شهر و همزيستى با مردمانى نازپرورد و شكم بر آمده هيچ رغبتى ندارند. در اين‏سرزمين بهشت آئين هر لحظه كه خواسته باشند مى‏توانند بهشت را در چنگ خود داشته باشندو از هزاران نعيم آسمانى كه طبيعت برايشان به ارمغان آورده برخوردار گردند.

* رحيم خانزاده جوان بختيارى مى‏گفت من در مدرسه‏هاى خارج و محيط فرنگستان خيلى‏چيزها ياد گرفته و با خيلى از چيزهاى ديگر هم كه در دنيا هست آشنا گشته و درست مصداق"كبوتر دو بر جه" و "مرغ دم سوى شهر و سر سوى ده" شده‏ام. حالا من ميل دارم جاى خود را باشما عوض كنم، شما يك خان ايل دار باشيد و من يك پرسه گرد شب زنده‏دار برود وى(4)...چنين است رسم روزگار عذّار و وارون كارى چرخ كجمدار. صادقانه بگويم براى من اينك درعالم چيزى خوشتر و دلپسندتر از زندگى كردن در بختيارى نيست و رحيم بختيارى راهوسبازى‏ها و شادخوارى‏ها و سرمستى‏هاى برود وىِ آلوده دامنِ شب زنده‏دار دل‏انگيز و آرزوخيز است!

* هوا در اين ارتفاعات بر فناك كوهستانى سخت سرد است و باد و كولاكِ سهمگين و زان‏است. هيچيك از برف‏روبان و راه گشايان پوشاك گرم و پوستين ندارد. در واقع هيچ لباس گرمى‏از هيچ نوع ندارند. اينان كه فرزندان دشت‏هاى گرم و دامن پروردگان بادهاى خوش نسيم ودرّه‏هاى گرمسيراند در سرماى سياه و زمهرير كوهستان هم همان تن‏پوش نازك بهاره را در برمى‏كنند! بهنگام كار پاچه‏ها را بالا مى‏زنند، ما با پاى برهنه بى‏پاپوش و پاتاوه در ميان برفهاى‏منجمد مى‏روند و ساقهاى عريانشان در آن سوز گزنده سرما تا به زانو در برف و يخ فرو مى‏رود ودر اين وضع طاقت فرسا ساعتهاى متمادى به كار و پشتكار و تلاش خود ادامه مى‏دهند. گاهى به‏نوبت كار مى‏كنند، گاه چند نفر با هم و بيشتر دسته جمعى

* شب روزى كه عبور از رودخانه به پايان رسيد با حيدر نشسته بساط دود و دم راه انداخته‏بوديم و لُفطه پسر خردسال حيدر ناخوش بود. چون او را صبح براى فيلمبردارى زياد و آب سردنگهداشته بوديم نگران بودم كه مبادا اين بى‏احتياطى ما موجب سرماخوردگى و بيمارى او شده‏باشد. از اينرو با شرمندگى به حيدر گفتم

- ببخشيد اگر باعث ناخوشى پسر شما شديم‏

حيدر در جواب گفت: ما مردم ايل‏نشين به كولاك و سرما و باد و باران هيچ اعتنا نمى‏كنيم،اين چيزها در نظر شما مردم شهرنشين اهميت وارد!

* سرزمين بختيارى را وداع مى‏گوئيم و ايل را در بهارگاه و ييلاق خود رها مى‏سازيم تا درعلفزارها و چراگاه‏هاى سرشار از سبزه و علف چند ماهى را در وفور نعمت و بركت به خوشى وخوشدلى سر كند، از نَفَس نمناك خاك و رايحه جانفزاى علفزاران سرمست و سرشار گردد وچون دوران علف بسر آيد بار ديگر در كوچ پائيزه با گذار از همان آب‏ها و گذرگاه‏ها ورودخانه‏هاى سرد خروشان و كوههاى بلندا بلند پوشيده از برف به سوى چراگاه‏ها و كوهپايه‏ها ودره‏هاى علف‏خيز گرمسير روى آورد، تا علف را به علف رساند، با بوى آغوش بهار و نسيم سبزعلف همنفس گردد و زمين در زير پا و در برابر چشمانش هميشه سبز و سرسبز و خرم باشد وسرشار از علف .

خاطره ای از کوپر

 

مرحوم جمشيد خان بختيار از علاقمندان به عكاسى و سينماگرى بود و فيلم‏هاى متعددى‏هم از مراسم و آداب و رسوم بختيارى در دهه 1320 تهيه كرده بود. جمشيد خان كه بر اثر طول‏مدت اقامت در خارج و به انگيزه ذوق و علاقه خود با بيشتر كارگردانان و سينماگران مشهورآشنائى و ارتباط داشت تعريف مى‏نمود كه شبى به دعوت ويليام وايلر در مجمعى از سينماگران‏بزرگ كه براى بحث و بررسى درباره آثار مستند سينمائى در يكى از سالن‏هاى نيويورك گردهم‏آمده بودند حضور يافت. طبيعةً فيلم علف يكى از محورهاى اصلى گفتگو بود. كوپر هم كه در آن‏مجلس ضمن به نمايش در آمدن قسمتهائى از علف سخنرانى مى‏نمود از حضور يك جوان‏بختيارى به وجد آمده با علاقه از يكايك بختياريهائى كه با آنها آشنائى داشت از جمشيدخان‏پرس و جو نموده و ضمن سخنرانى و توضيح درباره شرايط سخت فيلمبردارى از فيلم علف‏گفته بود حضور يك نفر بختيارى در ميان جمع او را بر آن مى‏دارد تا قياس حال خود و همراهان‏را در آن سرماى سخت و شرايط طاقت‏فرساى فيلمبردارى از علف در كوهستانهاى بختيارى وآنگاه نمايش و تماشاى حاصل آن تلاش را در گرماى مطبوع در سالن‏هاى مجهز به هر گونه‏وسائل آسايش و آرامش از تمثيلى دلشنين و فراموش ناشدنى بگيرد كه در بختيارى شنيده است.سپس با كلام شيرين و حركات و ژستهاى خاص خود ضمن بكارگيرى اصطلاحات ويژه كاوبوى‏ها و گاوبارگان امريكائى كه واژگان مناسب و سرشار در بيان اين نوع مطالب دارد، و دركتاب علف هم آنرا بسيار بكار برده، به شرح ماجرائى پرداخته بود از ايلخانى بختيارى كه دربختيارى به صورت تمثيل در آمده است:

ايلخانى بختيارى در جوانى روزى بهنگام سوارى و گردش ناگهان ركاب كشيده پيش تاخت واز همراهان فاصله گرفته تفنگ سر پر خود را پى‏درپى به چالاكى پر مى‏كرد و قيقاج(5) مى‏رفت.آعلى داد خدر سُهر كه از دليران و جنگاوران بنام بختيارى بود تعجب نموده علت آنرا جويا شد.ايلخانى گفته بود تا ببينم در گير و دار جنگ پر كردن تفنگ چقدر طول مى‏كشد. آعلى داد پاسخى‏خردمندانه داده بود كه در بختيارى تمثيل شده است:

خان! روز جنگ گز تفنگ به دستت بو وا كُلِ تور

روز جنگ تفنگ از فرط سراسيمگى در دستت مثل كره اسبِ چموش و توسن نافرمان‏مى‏گردد. حالا وقت آرامش و صلح را با آن مقايسه مكن خان!

كوپر در ادامه سخن گفته بود نكته ديگرى را هم ميخواهم خاطر نشان سازم. مدتها در دورافتاده‏ترين كوهستان‏هاى بختيارى كه گفتى از جهانى ديگر است، با زنى جوان و جذاب با هم وگاهى هم هر كداممان تك تك، در ميان بختياريها بسر برديم و فرصت و موقعيت هر گونه‏تعرضى بما فراهم بود. اما در طى اين مدت حتى يك نگاه ناپاك يا حركتى كه ناشى از سوء نيت‏و طمع به اموال ما باشد هرگز نديديم. اما آهسته بگويم با همه اشتياقى كه امشب به پياده روى‏دارم جرأت نمى‏كنم در مهد به اصطلاح تمدن بعد از پايان جلسه با همسرم قدم زنان به‏اقامتگاهمان در آن سوى خيابان روبرو بروم!*



1) kcasdeohcS tnomuaeB tsenrE ;nosirraH etireugraM .srM .
2) lleB edurtreG ;nosliW dlonrA riS -
3) eirbmI .W treboR rogaM -
4) برودوى ما خيابان معروف نيويورك مركز تماشاخانه‏ها و جايگاه‏هاى تفريح و خوشگذرانى
5) قيقاج رفتن: تيراندازى در حال سوارى و تاخت‏

*bukharamagazine.com/define.html

+ نوشته شده در جمعه 29 تیر1386ساعت توسط بختیار |


سلام

در این مطلب می خواهیم به رابطه ی کوچ و حفظ محیط زیست بپردازیم

همانطور که می دانید در ایران کوچ نشینی فقط به بختیاری ها اختصاص ندارد و قشقایی ها و ... نیز هرساله از ییلاق به قشلاق و یا برعکس کوچ می کنند اما آیا کوچ باعث حفظ محیط زیست می شود و یا آن را تخریب می کند ؟

زندگی خیلی از اقوام و یا بهتر بگم ایالات ایران بدون کوچ معنی ندارد مثلا اگر بختیاری ها دیگر کوچ نکنند ان وقت بختیاری دیگر معنای خودش را از دست می دهد حتی برای شهرنشینانی چون ما که فقط نام بختیاری را یدک می کشیم.

کوچ نشینان شاید زیاد اهل کشاورزی و یا کاشت درخت میوه و ... نباشند ، این کار تخریب محیط زیست نیست اما آیا می شود آنرا بی توجهی به محیط زیست دانست ؟

در حالی که شهر نشینی با همین امور آغاز می شود و سپس دست به نابودی محیط زیست می زند .

از طرفی کوه های زاگرس که شاید هزاران سال محل کوچ اقوام مختلف ایرانی بوده هنوز دارای مراتع و دشت های سبز و دست نخورده است ،این مناظر به حدی طبیعی است دیدن آن انسان را به شگفتی وا میدارد. با توجه به این امر آیا می توان کوچ نشینی را اولین قدم انسان ها و موثرترین آن ها برای حفظ محیط زیست دانست؟

منتظر نظر های شما هستیم تا این مطلب را در پست های بعدی پیگیری کنیم پس نظر بدهید :

آیا کوچ بی توجهی به محیط زندگی است ؟

آیا کوچ اولین و موثرترین کار بشر برای حفظ محیط زیست است ؟

نظر شما در باره ی رابطه کوچ و محیط زیست چیست ؟ 

+ نوشته شده در جمعه 15 تیر1386ساعت توسط بختیار |


شهرستان فریدن از مناطق بختیاری نشین است که طبیعت بسیار زیبا و بک آن در هر فصل ویژگی های خاص خودش را دارد مخصوصا در بهار و زمستان .
این تصاویر قسمتی کوچک از طبیعت این شهرستان است که اردیبهشت امسال در یک گردش دو روزه به همراه عمو گرفتم :

 

بزمه

 

بقیه ی عکس ها در ادامه مطلب

 


لینک ثابت
+ نوشته شده در سه شنبه 12 تیر1386ساعت توسط بختیار |


با سلام خدمت همه دوستان عزيز

متاسفانه مدتي بود اين وبلاگ به روز نميشد ، بعد از مدتي وبلاگ را به آدرس ميهن بلاگ منتقل كرديم كه متاسفانه با اينكه وبلاگ خوبي شده بود ، مورد استقبال قرار نگرفت و همين امر باعث شد كه همين وبلاگ هم بازديد كنندگانش را از دست بده .

بعد از مشكلي كه براي ميهن بلاگ پيش اومد و همه ي اطلاعات از دست رفت تصميم گرفتيم دوباره كار را ادامه بديم اما اين بار خيلي جدي تر و با كيفيت بهتر به اميد معرفي بختياريان .

از همه دوستان خواش مي كنم كه مثل هميشه به ما لطف كنند و لينك ما را در وبلاگ يا سايتشون قرار بدن ، ما هم جبران مي كنيم .

 

www.bakhtiaryan.blogfa.com

www.bakhtiar.coo.ir

 

+ نوشته شده در دوشنبه 11 تیر1386ساعت توسط بختیار |


علیمردان خان از مادری چون بی بی مریم ، معروف به سردار مریم بختیاری زاده شد. بی بی مریم دختر حسینقلی خان ایلخانی بختیاری و مادرش بی بی فاطمه دختر علیرضا خان کیانرسی بود . بی بی مریم در جنگ اول جهانی که بخشهایی از ایران اشغال و زیر نفوذ نیروهای استعمارگر روسی و انگلیسی قرار گرفته بود به طرفداری از نیروهای آلمان و عثمانی و علیه نیروهای اشغالگر روس و انگلیس قیام کرد .


بقول پروفسور گارثویت: این پیرزن برجسته روحی سرکش و فکری مستقل داشت و در تعیین سیاست بختیاری به ویژه در جنگ جهانی اول نقش مهمی ایفا کرد.))


پدر علیمردان خان، علیقلی خان چهارلنگ بود که در جوانی در اثر توطئه ای فامیلی وفات یافت و کودکی خود را نزد دایی های خود علیقلی خان سردار اسعد و خسروخان سردار ظفر گذراند و به مکتب رفت تا اینکه در سال ۱۳۰۲ بعد از مجزا شدن طوایف چهارلنگ از هفت لنگ به همراه برادر خود محمد علی خان به عنوان روسای این طایفه تعیین گردیدند . در سال ۱۳۰۰ با تشکیل حزب (( ستاره بختیاری )) علاقه و گرایش شدیدی به این حزب پیدا کرد ...


علیمردان خان در سال ۱۳۰۷ جمعیتی به نام (( هیئت اجتماعیه بختیاری )) مرکب از ۱۲ نفر از سران و کلانتران بختیاری تشکیل داد . سپس در تنگ گزی و شوراب اجتماع کردند و راه جنوب به شمال بختیاری را با انفجار ( پل شالو ) بستند و آماده حمله به فریدن شدند که دولت با شتاب سردار فاتح و محمدتقی خان امیر جنگ را برای مذاکره نزد آنها فرستاد . در همین زمان طوایف زراسوند، بامدی، احمد خسروی ، دینارانی و بابادی به نهضتپیوستند و محمدرضا خان سردار فاتح و سردار اقبال هم عملا از نهضت پشتیبانی کردند. ولی مذاکرات خوانین بختیاری با علیمردان بی نتیجه ماند . در سال ۱۳۰۸ دهکرد و اکثر مناطق بختیاری به دست نیروهای هیئت اجتماعیه تصرف و یا به آنان پیوستند .


دولت رضا شاه هراسان از این قیام تمام نیروهای خود در سراسر کشور را برای سرکوب به فرماندهی تیمسار شاه بختی بسیج و روانه منطقه کرد. در زمانی که هیئت اعزامی برای صلح با علیمردان خان و دیگر سران نهضت در روستای زرد و یا در حومه قهوه رخ ( قه فرخ ) مشغول مذاکره بودند از همه طرف بختیاری مورد تهاجم ارتش قرار گرفت . از جنوب ، لشگر اهواز به فرماندهی سرهنگ محتشمی ، از غرب لشگر خرم آباد به فرماندهی سرتیپ تاج بخشاز شمال سرهنگ بهادر بختیاری و تیمسار شاه بختی حمله را کامل کردند.




منطقه سفید دشت که مدت ۲۰ روز یک تیپ ارتش در محاصره بختیاری ها بود، با جنگی خونین به تصرف دولت درآمد و نیروهای بختیاری عقب نشینی کردند. علیمردان خان و یارانش بعد از یک سال درگیری و جنگ پارتیزانی با وساطت بعضی از خوانین تسلیم و به تهران انتقال یافت ولی با امدنش به تهران توطئه برای مرگ او هم شروع شد . بعد از مدتی به همرام سردار فاتح و سردار اقبال و چند نفر دیگر دستگیر و به زندان قصر منتقل گردید و حماسه دوم حماسه ساز بختیاری آغاز گشت . حماسه اول او نبرد بر علیه دیکتاتوری و استعمار بود و حماسه دوم که عظیم تر از حماسه اول اوست مقاومت دلیرانه و بی باکانه او و مرگ شجاعانه و مظلومانه اش می باشد. مرگی که عین زندگی بود آن هم یک زندگی حماسی و قهرمانانه . علیمردان خان با مقاومت مردانه خود باعث تحسین معروفترین رجال سیاسی و زندانی گردید و در سپیده دم یکی از روزهای اسفندماه ۱۳۱۳ این راد مرد بختیاری را جلوی جوخه اعدام بردند.

نویسنده نامدار ، بزرگ علوی اینطور می نویسد: علیمردان خان جامه ای زیبا بر تن کرده و سر و روی خود را آراسته و با گامهای بلند واستوار و قامتی رسا حلاج وار بدون اینکه ذره ای از ترس به دل راه دهد به قتلگاه نزدیک می شد. او رفت تا شهادت مظلومانه دیگری را بر صفحه جنایات رژیم دیکتاتوری رقم زند.

هنگامی که از برابر جوخه اعدام می گذشت با جبینی باز و لبانی پر از خنده با آنها احوالپرسی کرد، وقتی یکی از دژخیمان می خواست چشم هایش را ببندد به آرامی دستمال را از دستش گرفت و گفت: پسرم!! بگذار تا این صحنه جالب و تماشایی را که قطعا مافوقان شما را خوشحال می کند من هم در آخرین لحظات حیاتم به چشم ببینم چرا که تا کنون من شیری را دست و پا بسته در مقابل مشتی شغال ندیده بودم.

سید جعفر پیشه وری از قول یکی از زندانبانان که شاهد اعدام آن شیر بیشه بختیاری بود می نویسد : در آخرین لحظات که می خواستند اورا به جوخه دار ببندند ، با صدای رسایش فریاد برآورد زنده باد ایران و آزادی که با صفیر چند گلوله خاموش شد.

لحظاتی بعد جسد بی جان مردی که دلی چون شیر و عزمی پولادین داشت، ودر میدانهای جنگ هیچ رزمنده ای پشت او را ندیده بود دَمَر به پای چوبه دار بر زمین در غلطید. که چه خوش تصویر می کند شاعر ، ذهن شیر علیمردان را در آخرین لحظات جان دادن::

دُدَر گل سی کُشتنُم پلان بریدن گَویلُم زداغ مو کمر بُریدن

بــالـونـا بـالا هـوا بـالا تـنـیـده دِدُیَل محمدعلی پلا بریده

علیمردان خان با مرگ خود مردی، دلیر، آزادگی، وطن دوستی و نفرت از دیکتاتوری و استبداد را شهادت داد و به قول روانشاد استاد مهراب امیری ، به موازات هر قطره خونی که از پیکر سردار رشید بختیاری بر روی زمین می چکید هزاران قطره اشک از چشمان مشتاقان و علاقه مندان او بر روی گونه های رنگ پریده شان می غلطید، مردان جامه دریدند و دیرکهای بهونها را پایین کشیدند، زنان موی سر بریدند، شعرا رثای او مرثیه ها سرودند و آهنگسازان ترانه شیرعلیمردان را ساختند. هنوز چوپانان در قله های منگشت، کلار، تاراز و زرده ( زردکوه ) اوازش را چنین می خوانند:

مو لُرِ بَلیط خوروم هف سال چوپونُم گَر زَنیم وِ قِرقِره مو مشقِ ندونم

معنی: من لری هستم که نان بلوط میخورم و هفت سال است که چوپان هستم اگر مرا به قرقره جوخه اعدام ببری مشقم را نمی دانم .

شُمشیر علیمردون طلای بی غش زِ زمین بِرچ اِزَنه وِ آسمون تَش

معنی: شمشیر علیمردان طلای خالص است و در زمین برق می زند و در آسمان آتش .

بی عروس تو کِل بزن تا مو کُنُم جنگ شُمشیرُم وِ گِل زَنُم سی ایل چارلنگ

معنی: ای عروس خانوم تو گریله (؟) بزن تا من جنگ کنم شمشیرم را به گل زنم برای ایل چهارلنگ.

کُجه تیر کُجه سپاه کُجه فَراشُم رَه بدین دامُ دَدوم بیان سر لاشُم

معنی: تیر و تنفگ و سپاهیان و خدمتگزارانم کجا رفتند، راه را برای مادر و خواهرم باز کنید تا خود را به جسدم برسانند.

دشمنون زِ بعد مو چاره ندارِن گَویَلَ نیله سووار وِ هفت و چارِن

معنی: دشمنان بعد از من چاره ای ندارند زیرا برادران نیله سوار ( اسب سوار ) ما چهارلنگ و هفت لنگ هستند. ( سپاه ما شامل هر دو شاخه بختیاری هم چهارلنگ و هم هفت لنگ هستند).

چی کَلا پرپر کُنُم رُوم وِ تهرون اسمِ شاه نَه کور کُنُم، شاه علیمردون

معنی: همانند کلاغ پرپر می زنم و می روم تا تهران ( پایتخت ) اسم شاه را کور می کنم ( از بین می برم ) و اسم شاه علیمردان را می نویسم.

بر گرفته از کتاب: موسیقی وترانه های بختیاری

مولف: کاظم پوره

انتشارات آنزان
tiam.mihanblog.com
+ نوشته شده در دوشنبه 11 تیر1386ساعت توسط بختیار |


سردار اسعد پس از افـتـتاح مجـلس اول، در ۱۸ شعـبان ۱۳۲۴ هـجری قـمری برای معـالجهً چـشم خود باردیگـر به اروپا رفت و در پاریس اقامت گـزید و به مطالعـه و ترجـمهً کتب خارجی پـرداخت. پس از بمباران مجلس، در روز سه شنبه ۲۴ جمادی الاول سال ۱۳۲۶ هـجری قـمری که تعـدادی از رجال و آزادیخواهان راهی زندان شدند او در پاریس بود.

سردار اسعـد در بـین خوانین بختیاری، امتیازات ویژه‌ای داشت. در تاریخهای بختیاری که شرح اختلافات و درگیری‌های داخلی را نگـاشته اند، بـندرت از او در دسته بندیهای خانوادگی یاد شده است. سردار اسعـد را می‌توان محـور اتحاد در ایل دانست. سردار ظفر می‌‌نویسد:

" حاج عـلیقلی خان هـیچوقت مایل به جنگ نبود، خاصه جنگ مابـین بنی اعمام و برادران".

سردار اسعـد در امور سیاسی نیز فردی توانا بود. او این امتیاز را با حـضور گـسترده اش در دستگـاه دولتی از زمان ناصرالدین شاه کسب کرده بود. سردار اسعـد در آثار مربوط به رجال معـاصر دارای سیمای مثـبت و روشنی است. قـزوینی او را دارای اخلاق حسنه دانسته است. عـلاقه به عـلم و دانش و مطالعـهً کتب داخلی و خارجی، بخصوص مطالعـه آثار مربوط به تاریخ، از ویژگـی‌های دیگر اوست؛ قزوینی می‌‌نویسد:

"من آن مرحوم را خوب می‌‌شناسم و در تمام مدت اقامت او در پاریس هـفته‌ای دوسه مرتبه او را می‌‌دیدم و غالبا صحبت ما از تاریخ بود؛ زیرا که او به تاریخ بسیار عـلاقه داشت ".

وی دراین باره اشاره به تالیف تاریخ بختیاری بدستور او و ترجمه کتابهای زیادی از زبانهای خارجه به زبان فارسی دارد. از آن جـمله سفرنامهً شرلی تاورنیه و مجلات و کـتب آبی انگـلیسی را می‌توان نام برد. ملک زاده در این باره می‌‌نویسد:

"حاج عـلیقلی خان سردار اسعـد که از خوانین روشنـفکر بختیاری بود، دبستانی برای فرزندان ایل تاًسیس کرد و معـلمینی از تهـران برای تدریس اجیر نمود؛ و نظافت آن مدرسه را به شیخ علی ناظم که از مردان روشنفکر بود سپـرد ".

وی می‌‌آفزاید، بدستور او تـعدادی از دانش آموزان این مدرسه به خارج اعزام شدند. کسروی نیز او را مردی دانش دوست و آگاه دل نامیده است؛ و یحیی دولت آبادی نام او را جزء اولین مجلسی که از افراد علم دوست در رجب ۱۳۱۵ هـجری قـمری تـشکیل شده است، می‌‌آورد. و احمد پـژوه وی را یکی از چهـار پـنج تن مبارز با وقوف به کار، آگـاه و صمیمی می‌‌داند.

بنا به تصریح ملک زاده، سردار اسعـد هـمکاری خود با مجامع آزادی خواهی را از سال ۱۳۲۲ هـجری قمری آغاز کرده است. در دوازدهـم ربیع الاول هـمین سال، جلسه‌ای از رجال آزادیخواه در باغ شخصی سلیمان خان میکـده و به رهـبری او برگـزار شد. ملک زاده این مجمع را هـستهً اصلی انـقلاب مشروطیت ایران می‌‌داند.

گرچه نام سردار اسعـد در لیست اصلی نیامده است، اما او می‌‌نویسد:

"بطوری که نگارنده این تاریخ از کسانی که هـنوز زنده‌اند و در آن جـمع حضور داشته‌اند تحقـیق کرده ام، بحرالعـلوم کرمانی، برادر شهـید سعـید مرحوم روحی و حاجی عـلیقـلی خان سردار اسعـد بخـتیاری و سلیمان میرزا هـم در آن جـلسه حضور داشتـند".

اما با این وجود در طی سالهای بعـد تا سال ۱۳۲۶ هـجری قـمری از او برای حـمایت از مشروطه حرکتی مشاهـده نگـردیده است، و یا نگـارنده به موردی دسترسی نیافـتم. قـبل از سال ۱۳۲۴ هـجری قمری که مبارزه ضد استکـباری مردم شکـل می‌‌گرفت، سردار اسعـد مشغـول امورات ایل بخـتیاری بوده و افزون طلبی‌هایی از او و برادرش سردار ظفر مشاهـده می‌گردد، و چـنانکه گـفـته شد در سال ۱۳۲۴ هـجری قـمری عـازم اروپا می‌شود.

سردار اسعـد هـمکاری خود با آزادیخواهان را پس از به توپ بستن مجـلس شورای ملی و در سال ۱۳۲۶ هـجری قـمری بطور آشکار، آغاز کرده است. در این سال، با تـجـمع مشروطه خواهان و رجال مخالف محمدعـلی شاه در اروپا، سردار اسعـد نیز به جرگـه آنان پـیوست. این افراد در سه شهـر متمرکز شده بودند.

یک دسته که از حـیث تعـداد زیادتر بودند و از حیث نام و آوازهً حـکومتی مشهـورتر، افرادی بودند که در پاریس جمع شده بودند. علاءالدوله، سردار اسعـد، ظهـیرالسلطان، احتـشام السلطنه، مخـبرالسلطنه و امیر اعـظم از آن جـمله بودند. اینها از گـروه اعـیان، وزراء، شاهـزادگـان و نمایندگان مجلس بودند، و افرادی از این قبـیـل با آنها در تماس بودند، مانند مـحـمد خان قـزوینی، دکتر اسماعیل خان مرزبان(امین الملک)، دکتر جلیل خان ثـقـفی، دکتر عـبداللطیف گـیلانی و چـند تن دیگـر.

دسته دوم لندن را پایگـاه خود قرار داده بودند و کـمیتهً ایران را به کمک عـده‌ای از انگـلیس‌ها تاًسیس کرده بودند. تـقی زاده، میرزا آقا تبریز(حسین زاده تبریزی) و سید محـمد صادق طباطبایی از این گـروه بودند و معـاضد السلطنه پـیر نیا نیز ابـتـدا در جمع آنها بود.

دسته سوم کـسانی بودند که در سویس مستـقر شدند. علی اکـبر دهـخدا، قاسم خان صوراسرافیل و معـاضد السلطنه پـیرنیا چـهـرهای معـروف آنها بودند. هـتـل لاپـرری در شهـر ایوردن مرکز تجـمع آنهـا بود. این گروه نظام نامهً ترکهـای جوان را در اخـتیار داشتـند و بر اساس آن فعـالیت می‌‌کردند.

این سه گروه هـماهـنگی کاملی نداشتـند و ترکـیت سیاسی آنها با هـم فرق می‌‌کرد. اما در موقعـیت حساس سال ۱۳۲۶ هـجری قـمری با هـم متـحد شدند.

سردار اسعـد، در این برهـه حساس از تاریخ ایران، در بـین این مجامع، مهـره‌ای است که به لحاظ موقعـیت حساس و قـدرت جـنگی ایل بخـتیاری، برای نجات کشور از استـبداد مـحـمد علیشاهی برگـزیده می‌شود. زیرا به لحاظ عدم وجود نیروی نظامی سازماندهی شده، قدرت نیروئی ایلات تعـیـین کننده بود. پـاولویـچ می‌‌نویسد:

"ایلها، یگـانه نیروی مسلح کشور محسوب می‌‌شدند. به عـلت ضعـف شاه، نیروی مسلح ایلها برای نگـهـداری تاج سلطنتی بهـر قـیمتی می‌‌بایست حـفظ شود ".

قـدرت ایل بـختیاری در بین ایلات در این زمان، تعـیـین کننده بود. بطوریکه شاه نیز برای نجات خود به آنهـا دل بسته بود و چـنانکه گـفته شد، عـین الدوله برای غـلبه بر تـبریز، هـزار سوار بـختیاری درخواست کرده، و خود خوانین نیز براین قـدرت واقـف بودند و حـتی آنـهایی که در رکـاب شاه بودند نیز گـاهـی وسوسه می‌‌شدند که به مشروطه خواهان بـپـوندند و نام نیکی از خود بر جای بگـذارند. شاه نیز از پـیوستن آنها به انـقـلابـیون وحـشت داشت.

اما در حالیکه ملت در فشار استبداد بود، استـفاده از بخـتیاریها خود راه چاره‌ای بود که می‌‌بایست تجربه شود. بنابراین با اصرار افرادی چـون معـاضدالسلطنه پـیرنیا و مخـبرالسلطنه، سردار اسعـد نـقش اصلی را به عـهـده گـرفت. در این باره قـزوینی می‌‌نویسد که معاضدالسلطنه پـیرنیا، از وکـلای دوره اول مجـلس شورای ملی به پاریس آمده بود تا سردار اسعـد را بسیج کند، اما سردار اسعـد تحـرک واقعی از خود نشان نمی‌داد. در هـمین هـنگـام دکتر لطیف گـیلانی با حالت عصبانیت به سردار اسعـد می‌‌گوید:

"تو چـطور راضی می‌‌شوی که در اینجا در پاریس مشغـول گـردش و تـفریح باشی و محـمد علی میرزا ...ایرانیان را در تهـران شکم پاره کـند و طناب بـیندازد و مردم را توی چاه زنده دفن کند. هـیچ خـجالت نمی‌کشی... ".

ملک زاده می‌‌نویسد:

"ایرانیان مهـاجر مقـیم اروپا سردار اسعـد را تـشویق به رفـتن ایران و قیام بر علیه محمدعلیشاه نمودند. وقتی چـند نفر از آنها منجمله شکرالله خان معـتمد خاقان که بعـداً لقـب قوام الدوله یافت، به اتـفاق سردار اسعـد به ایران مراجعـت و به اصفهان رفت و در سفر جـنگی از اصفهان به تهـران با او هـمراه بود ".

مخـبرالسلطنه هـدایت که در این موقع در اروپا بوده است، می‌‌نویسد:

"شاخص میان ایرانیان، عـلیقـلی خان سردار اسعـد است. گاهی به منزل او می‌‌روم....غالباً اشخاص سر سفره او حاضر می‌شوند. عـصر به کافه دولاپه، جـنب اپـرا می‌رود، باز جـمعی دور او را گـرفته‌اند ".

مخـبرالسلطنه سپس می‌‌نویسد که از او خواسته است تا به ایران رفته، رهـبری نهضت را به عـهده بگـیرد. امان او گـله می‌کند که تـنها است، مخـبرالسلطنه می‌‌گوید، کار را یکـنفر می‌کند.

این تـشویق‌های ایرانیان باعـث حرکت سردار اسعـد می‌شود. البته اقدام موفـقیت آمیز بخـتیاریها در فـتح اصفهان نیز به او امیدواری بیشتری داده است. اما سخن سایکس که می‌‌نویسد:"عـملیات صمصام وی را مجبور به ورود در کار نموده"، را نمی‌توان تماماً صحیح دانست. زیرا چـنانچه تشریح شد، او قـبلا به بخـتیاری سفر کرده و هـماهـنگی‌هایی با حاج آقا نورالله نجـفی انجام داد.

بهـرحال سردار اسعـد با فـتح شدن اصـفهان با عـزمی محـکمتر، راهـی ایران شد و تا قـبل از رسیدن به ایران نیز با ارسال پـیامها و نماینده، کـنترل حـرکت را بدست گـرفت. او در ۱۵ ربـیع الثانی ۱۳۲۷ هـجری قـمری (۶ مه ۱۹۰۹ میلادی) وارد ایران شد. ابـتدا با شیخ خزعـل، شیخ قـدرتمند اعـراب " بنی کعـب " خوزستان ملاقات کرد و با او متحد شد. سپس وارد بخـتیاری شد. متعاقب آن با خوانین قـشقایی سوگـند نامه‌ای را امضا کرد. هـم پـیمان شدن با خوانین و شیوخ، بسیار حیاتی بود. زیرا او برای حـرکت به سمت تـهـران، می‌‌بایستی از پشت سر مطمئن باشد. بخصوص اینکه خوانین قـشقایی و بخـتیاری با هـم رقابت دیرینه داشتـند، و شیخ خـزعـل نیز ضمن رقابت با خوانین بختیاری، با محـمد علیشاه راه مسالمت آمیزی را در پـیش گـرفته بود.

لازم به گـفتن است، زمینهً اتحاد بـین خوانین بختیاری و شیخ خزعـل از یک سال قـبل، فراهـم آمده بود. در ماه صفر سال ۱۳۲۶ هجـری قـمری بین شیخ خزعـل و خوانین بختیاری پـیمان نامه‌ای برقرار شده بود. از طرف تمام خوانین بخـتیاری، غـلامحسین خان سردار محتـشم و خسروخان سردار ظفر به نمایندگی از طرف تمام خوانین بخـتیاری ،آن را امضا کرده بودند.

سردار اسعـد پس از عـقد قرارداد با رؤسای ایلات مذکور، درصدد اتحاد با رقـبای خانوادگی خود برآمد. خانوادهً حاج ایلخانی، مشکـل اصلی او محسوب می‌‌شد. لطفعـلی خان امیر مفـخـم، برای مقابله با تـهاجم بـختیاریها به تهـران، در قم موضع گرفته بود. برادر او نصیرخان سردار جـنگ، از محاصرهً تـبریز دست برداشته، برای پـیوستن به امیر مفـخم، راهـی قـم بود، و برادر دیگـرشان، سردار اشجع بهـمراه خسروخان سردار ظفر (برادر سردار اسعـد) برای جـمع آوری نیرو، بسمت بخـتیاری در حرکت بود. تـنها غـلامحسین خان سردار محتـشم بعـنوان ایل بـیگی ایل بخـتیاری در خوزستان بسر می‌‌برد. بر خلاف برادرانش که در ضدیت کامل با سردار اسعـد بسر می‌‌بردند، زمینه‌های اتحاد بـین سردار محتـشم و سردار اسعـد از قـبل توسط سردار ظفر فراهـم آمده بود. سردار ظفر که به رقابتهای فامیلی خیلی اهـمیت می‌‌داد در ۱۹ رمضان ۱۳۲۶ هـجری قمری با سردار محتـشم پـیمانی بسته بود که براساس آن سردار محتـشم سوگـند یاد کرده بود تا نسبت به سردار ظفر و سردار اسعـد وفادار بماند.

بنابراین زمـینه اتحـاد برای سردار اسعـد کاملاً فراهـم بود. او مجـدداً با سردار محتـشم هـم پـیمان شد. سردار ظفـر نیز از قـم بسوی بخـتیاری آمده، عـلیرغـم سوگـندی که به امیرمفـخم، مبنی بر عـدم خیانت به محـمد عـلیشاه، خودره بود، به سردار اسعـد پـیوست. او در این باره می‌‌نویسد:

" با اینکه من بر سر سوگـند و پـیمان خود ایستاده بودم، کم کم فـهـمیدم امیرمفـخم و سلطانـقـلی خان می‌‌خواهـند بـنیاد فرزندان مرحوم ایلخانی را براندازند و به مشورت و هـمدستی یکدیگـر نوشته، تمام ایلات ایلخانی را از شاه گـرفته بودند که امیر مفـخم و هـر که با او برادر کرده، هـم خیال باشد، تـقـسیم کـنند ".

سردار اشجع وقـتی که به بخـتـیاری رسید، حاجی بی بی، یکی از زنان حاج ایلخانی را با خود هـمراه کرد و به تـشویق او، زنـهـا و بچـه‌های منطقهً اردل به داد و فریاد پـرداخته و فرزندان حاج ایلخانی را به اتـحاد دعـوت می‌‌کردند. اما حـضور چـهـرهً بانفـوذی چـون سردار اسعـد در ایل، باعـث اتحاد بخـتیاریها شد. در عـین حال تعـدادی از بستگـان حاج ایلخانی و بعـضی از فرزندان حاج ایلخانی هـمچـنان به پـیمان خود با محـمد عـلیشاه وفادار ماندند و حتی سردار محتـشم که به سردار اسعـد پـیوسته بود، نیز به حال خود رهـا نشد، و سردار اشجع جـمعـی نیرو تـدارک دیده، به فرماندهـی شهـاب السلطنه به تـهـران اعـزام کرد.

از آنطرف سردار اسعـد با هـمراهی خوانین بخـتیاری و انقـلابـیون دیگـر، سپاهـی قریب به هـفتصد نفر جمع آوری و راهی تهـران شد. و قبل از حرکت طی نامه‌ای به شیخ السفرا، وزیر مخـتار اتریش، هـدف از حرکت خود را تـشریح کرد و از دولتهـای قـدرتمند خواست تا از مداخله نظامی در ایران خودداری کـنند.

در این سفر، جـمعی از روًسای بخـتیاری او را هـمراهی می‌‌کردند؛ از جـمله الیاس خان صارالملک و سالار مسعـود که جزء نیروهای بخـتیاری مستـقر در تـبریز بود. آنها بطور فراری خود را به بخـتیاری رسانده بودند.

پس از حرکت سردار اسعـد، سردار بهـادر و غـلامحسین خان سردار محتـشم با سپاهی برای پـیوستن به سردار اسعـد راهی تهـران شدند و سردار اشجع با سردار ظفر به رسم ایلی هـم پـیمان شدند.

سردار اسعـد در حرکت خود به سمت تـهـران، مشکـل اصلی خود را برخورد با نیروهای بخـتیاری به فرماندهـی امیر مفـخم می‌‌دانست و تلاش زیادی نمود تا با آنها درگـیر نشود. برای این مقـصود نامه‌هایی به او نوشت، تا اگـر می‌‌خواهـد به شاه وفادار بماند با نیرهای دیگر درگـیر شود. زیرا درگـیری با نیروهای بخـتیاری، ایل را به خاک و خون می‌‌کشاند. سالار فاتح که جزء نیروهای مجاهـدین شمال بوده است، از عـدم تمایل سردار اسعـد به جنگ بخاطر ترس از اخـتلافات خانوادگـی سخن می‌‌گوید.

دانشور عـلوی نوشته است که امیر مفـخم و سردار جـنگ در باطن با سردار اسعـد هـمفکری داشتـند. اما این سخن بنا به مقاومت‌هایی که امیر مفـخم از خود نشان داده است، صحیح بنظر نمی‌رسد. و چـنانکه که کسروی نیز نوشته است، او تا آخر ایستادگی کرد. اسنادی نیز این سخن را تائید می‌کند. چنانکه سردار اسعـد طی تـلگـرافی از تهـران به صمصام السلطنه نوشته است:

"از قم حرکت کردم به ملاحضهً جـنگ برادری و حـفظ خانوادگی پهـلو خالی تمام را به چپ راه رفـته، بلکه جـنگی در خانواده فراهـم نیاید. هـر چه ملاحضه حـفظ خانواده را نمودم آخر امیر مفـخم و سردار جـنگ به لجاج اتحاد سردار محتـشم و سالار اشرف و سردار اشجع شد. تاخت و یورش سرما آورده .... ".

وی سپس کشته‌های دو جـناح از بختیاری‌ها را صد نفر نوشته است. امیر مفـخم نیز طی نامه‌ای به سردار محتـشم ضمن شرح درگیری و شمردن کشته ها، نوشته است: " انشاءالله امیدوارم به فضل خداوند تبارک و تعـالی فردا یا پس فردا کارشان خـتم شود".

بهـرحال بخـتیاریها آماده حـرکت شدند، گـرچه تصمیم جـدید شاه مبنی بر اعادهً مشروطیت آنها را مردد کرد، اما سپس به خدعهً شاه پـی بردند. در سپاه آنها، سردار اسعـد، یوسف خان امیر مجاهـد، مرتضی قلی خان صمصام و جمع دیگـری از سران بخـتیاری و دکتر دانشوری علوی حضور داشتـند.

از شمال نیز نیروهای مجاهـدین راهی تهـران گردیدند و با هـماهـنگی‌هایی که با هـم داشتـند، در ۲۴ جمادی الثانیه ۱۳۲۷ هجری قمری وارد تهـران شدند. آنها برای رسیدن به تهـران درگیریهای پراکـنده‌ای با بخـتیاریهای طرفـدار شاه داشتـند. اما سران مجاهـدین که با طی نزدیک به ۱۱۱۱ کیلومتر (۶۹۰ مایل) توانسته بودند بهـم برسند، طی جلساتی در بادامک، طرح حمله به تهـران را ریختـند. خبرنگار تایمز می‌‌نویسد:

" حرکت ناگـهانی آنان بسی زیرکانه و بنحو درخشانی انجامید، بدون انداخـتن تیری توانستـند رخنه به شهر نمایند".

آنان که برای ورود به تهـران با مجاهـدین تهـران هـماهـنگی‌هایی نموده بودند، از سوی مردم با آغوش باز مورد استـقبال قرار گرفـتـند. و پس از درگـیریهای پـراکنده، شهـر به تصرف مجاهـدین درآمد؛ و در روز جـمعه ۲۷ جمادی الثانی سال ۱۳۲۷ هـجری قمری(۲۱ تـیر ۱۲۸۸ خورشیدی - ۱۶ ژوئیه ۱۹۰۹ میلادی) داستان جـنگ پایان یافت. و در ساعت ۸.۵ صبح، شاه با پانصد تن از سربازان و بستگـان و سران و مرتجعـین بنام امیربهادر جنگ به سفارت روس در زرگـنده پـناهـند شد.

پسر ارشد علیقلی خان سردار اسعد به نام جعفر خان سردار بهادر پس از درگذشت پدرش به دریافت لقب او نایل آمد (سردار اسعد سوم).

+ نوشته شده در دوشنبه 11 تیر1386ساعت توسط بختیار |