دكتر مظفر بختيار در پيشگفتار مفصلى كه بر ترجمه فارسى كتاب نوشته توضيح داده است كه مقدمه مريان سىكوپر (1893- 1973) سينماگر بزرگ جهان بر كتاب مشهور خود علف (Grass) در واقع بيانيه سينماى متعهد است در برابر روشنفكران دهه 1920 كهسينما را وسيله اتلاف وقت و سرگرمىهاى بيهوده و تآتر مبتذل فيلمبردارى شده تلقى نمودهاند، كوپر در اين مقدمه هوشمندانه همهامكانات و اعتبارات بالقوهاى را كه سينما در زمينههاى آموزشى و مستندسازى و غيرداستانى اكنون بدان دست يافته پيشبينى نموده ومخصوصاً به نقش سينما در گفتمان ميان ملتها و فرهنگها و ايجاد تفاهم و همبستگى در خانواده بزرگ بشرى كه عنصر و مايه اصلىانديشه كوپر در علف و كارهاى مستند اوست تأكيد خاص نموده.
كوپر از بزرگترين شخصيتهاى تأثيرگذار در تاريخ سينماست كه همه زمينههاى كارآئى سينما را در آثار سينمايى متعدد و متنوعخود به تجربه گرفته و در پيشرفت هنر و پيشبرد فنون سينما راهگشا بوده است. فيلم جاودانى او علف در رديف آثار فلاهرتى از اولين آثارسينماى مستند و به عقيده بسيارى از كارشناسان اولين اثر مستند در تاريخ سينما به اعتبار تعريف مستند واقعى است كه صرف نظر ازارزش كلاسيك و آكادميك خود هنوز جاذبههاى سينمائى و نمايشى خود را حفظ كرده و در معرض تماشا و نمايش است.
كوپر بطورى كه در مقدمه كتاب به تفصيل بيان داشته در سال 1303( 1924 ش) همراه با ارنست شود ساك (عكاس و فيلمبردارىمشهور) و خانم مارگريت هريسون (خبرنگار) براى نشان دادن تلاش انسان در تسخير طبيعت و راز بقاى بشر به تهيه فيلمى از كوچ ايلبختيارى پرداخت كه خود در عنوان فيلم و كتاب آنرا "حماسه شگرف پيكار انسان" خوانده و دشوارترين و سختترين ايلراه و مسير كوچ بهاره را در سرماى طاقتفرسا در دل كوهستانهاى سر بفلك كشيده و در عبور از رودخانههاى خروشان بىگذرگاه پا به پاى كوچگرانورزيده ايل بختيارى پيمود. كوپر كه نويسندهاى مايه دار و حرفهاى بود به نگارش خاطرات و تدوين يادداشتهاى خود از جريانفيلمبردارى و صحنهها و لحظههاى كوچ ايل بختيارى هم پرداخت كه علاوه بر ارزش توصيفى و فنى آن در تشريح لحظه به لحظه تدويناولين فيلم مستند جهان از لحاظ احتوا بر بسيارى از اطلاعات ناب و مطالب مربوط به فرهنگ و آداب و رسوم بختيارى از دلانگيزترينو پرمايهترين سفرنامههاى مربوط به ايران است.
كتاب علف هم اكنون با ترجمه و مقدمه مفصل و يادداشتهاى افزوده دكتر مظفر بختيار توسط نشر كارنامه چاپ شده است. ترجمه ونشر فارسى كتاب علف از معدود آثار ترجمه شدهاى است كه متن ترجمه بر نشر كتاب به زبان اصلى مزيت دارد زيرا ترجمه از روىنسخه ويراسته و تجديدنظر شدهاى صورت گرفته كه كوپر همراه با نسخه اصلى عكسهاى سفر، كه بعضى از آنها هم در متن انگليسىبچاپ رسيده، به مرحوم غلامرضا خان بختيار در سال 1930 پس از دومين چاپ كتاب كه به فاصله سه هفته از نخستين چاپ تجديدچاپ شد (1925) اهداء نموده بود. هم تعداد عكسها كه به عنوان اسناد تصويرى و آثار هنرى عكاسى مستند حائز ارزشى كم نظير استدر نشر فارسى كتاب بر متن اصلى فزونى دارد و هم كيفيت چاپ آنها كه با امكانات پيشرفته كنونى از روى نسخه اصلى عكسها براىچاپ فيلمگيرى شده است.
پیشگفتار کتاب علف
به نظر من سينما را به پيروى از آنچه امروزه مد شده و تداول يافته وسيلهاى براى سرگرمى واسباب نيرنگ و تَرفَند و دستمايه فريب جلوه دادن بسيار دور از انصاف و مرّوت است. كسى كهسينما را چنين انگارد مسلماً هيچگونه تصوّرى از درونمايه و امكانات واقعى سينما ندارد.
به اعتقاد من ديرى نخواهد پائيد كه اين گردونه نقش گردان نقشى بسيار سازنده و بنيادين درفنون تعليم و تربيت برآورد و از ابزار عمده كاربردى در زمينههاى گوناگون آموزشى گردد.
بخصوص از هم اكنون ضرورت استفاده از سينما در دانش جغرافيا كاملاً محسوس است زيرادوران مطالعه و آموزش جغرافيا به روش قديم، مبتنى بر يادسپارى فهرستهائى طولانى ازناكجاآبادهاى جغرافيائى، يادگيرى انبوهى مطالب فرّار و ناپايدار و از ذهنگريز و در پيش چشمداشتن و خواندن در سنامهها و متنهاى خشك بيروح مدتهاست سپرى گشته و عمر آن به پايانآمده است. متن و درسنامه كارآمد نوين و معلّم كاردان امروزينه بيش از پيش بر اهميّتجغرافياى انسانى، يعنى رابطه طبيعت و انسان و همبستگى انسان با طبيعت تأكيد مىورزد وپيرامون آن به بحث و كاوش مىپردازد.
در حوزه مطالعات جغرافياى انسانى تصوير متحرّك و صورت مجازى و مثالى مىتواند وبايد نقش سازنده و برازنده داشته باشد. با گسترشپذيرى و قابليّت انعطاف و قدرت تعبير حسّآميزانهاى كه در ذات بيان سينمائى وجود دارد ثبت و ضبط فرايندهاى مربوط به جغرافياىانسانى كه در گوشه و كنار جهان جريان دارد از مهمترين كاربردها و كارائىهاى سينما مىتواندباشد.
هر كجا كه انسان در تلاش هستى و در تنازع بقا با طبيعت به پيكار برخيزد و مهارت وكاردانى و ابزار بكار گيرد، به فيلم كشاندن چنان رويدادى تقريباً براى همه مردم جهان توجهبرانگيز و دلپسند خواهد بود. هنگامى كه نوع انسان در راه زندگى و بقاى حيات مبارزه مىكند دروحدتى نُمادين به منزله آنست كه همه انسانها و تبار آدميان در آن راه به نبرد برخاسته باشند -و كدام حريف و هماوردى سنگدلتر و آشتىناپذيرتر از طبيعت براى انسان؟
خانم مارگريت هريسون، ارنست شودساك(1) و من، يارانى موافق و همكارانى همدل وهمداستان، تصميم گرفتيم براى تحقّق بخشيدن به اين انديشه و به تجربه گرفتن كارائى سينما درزمينه جغرافياى انسانى به انجام سفرى كاوشگرانه همت گماريم، به طرف مجهول و به سوىبىسو رهسپار گرديم تا ضمن گشت و گذار و سير در آفاقِ ناشناخته، تلاش انسانهاى كوچنده وچادرنشين را براى زيستن و زنده ماندن به تصوير در آوريم و براى تماشاى همگان بر پرده سينمابه نمايش گذاريم.
در صدد بوديم كه اگر چنين سفرى ترتيب يافت مدتى را در بين يكى از اقوام كوچنشين، كه درمناطق كوهستانى از سواحل درياى سياه تا كرانههاى خليج فارس پراكندهاند، بسر بريم و همراه وهمگام با آنان به سوى علف - مادّه حياتى كوچآوران - روانه گرديم.
اول قصد داشتيم به ميان كُردها برويم ولى چون تُركها راه نواحى كردنشين را بسته بودندناگزير روانه جنوب شديم و از راه عربستان به بغداد رفتيم. در بغداد سر اَرنولد ويلسون، رئيسشركت نفت انگليس و ايران نماينده پيشين بريتانيا در عراق، همچنين خانم گِردترود بِل(2)، ملكهصحرا و سلطان بىتاج و تخت عراق، كه هر دو ايشان درباره اوضاع سرزمينهاى باختر آسيااطلاعات و تحقيقات جامع دارند و در امور خاورميانه از متخصصان و كارشناسان بناماند،توصيه نمودند كه بجاى مناطق كردنشين اصولاً بهتر است به سرزمين بختيارى برويم و بهپيشنهاد آگاهانه اين دو شخصّيت جهانديده و خبره و صاحبنظر رهسپار كوهستانهاىِ آسمانپيوندِ بختيارى شديم.
كتاب شرح پيكار و كشاكش شگفتآور ايلوَندان بختيارى است براى به چنگ آوردن علف.البته ديگران - سيّاحان و جهانگردانِ پيشتر از ما و شايستهتر از ما - از ديرباز در خاك بختيارىبه سياحت و گردشگرى پرداختهاند و در ميان ايل بودهاند و زيستهاند ولى تا آنجا كه من مىدانمما اولين كسانى هستيم كه در كوچ ادوارى و سالانه گام به گام با ايل همراه و همپا بودهايم وسختترين و هولناكترين مسير كوچِ ايل را با طايفه بامِدى از گرمسير به سردسير پيمودهايم.
مطالب كتاب از يادداشتهاى روزانهام برگرفته شده است ولى در حين نگارش و مرور بردفتر خاطرات گاه بعضى از مطالب نالازم را كه لطف و جاذبه آن منحصر در زمان و مكان خاصّخود بود در كتاب نياوردم يا در مواردى به شرح و بسط بيشتر پرداختم زيرا هنگام نوشتنيادداشتهاى روزانه در شبهاى تار و كوتاهسار و زودگذرِ كوچ، در تنگناى وقت يا بر اثر كاهلىو كوفتگى و بيحوصلگىهاى ناشى از رنج سفر گاهى ماجراهاى يك روز يا يك هفته از فرطخستگى و خوابآلودگى در چند كلمه يا عبارتى با خطّى در هم و كژرو به اختصار گنجانده شدهبود و فقط به اشارتى براى تداعى و تذكار بعدى گذشته بودم.
با تأثر و تأسّف از شادروان سرگرد رابرت ايمبرى (3)معاون وقت كنسول امريكا در تهران يادمىكنم كه در جولاى گذشته [روز 27 تير ماه 1303] خيابانهاى پايتخت به خون او آغشته شد.فراموش نمىكنم هنگامى كه پس از آن سفر دراز خسته و فرسوده به تهران رسيديم آقاى ايمبرىو بانو با دوست نوازى و مهربانى و فروتنى صميمانه خود مايه آرامش و آسايش ما گرديدند. بافقدان ايمبرى كشور ما يكى از با شهامتترين صاحبمنصبان خود و سياستمدارى شايسته و كاركشته را از دست داد.
عكسهائى كه زينتبخش كتاب گرديده كار آقاى شود ساك است. هنر و كاردانى ايشان درعكّاسى و تصويرگرى بىنياز از تعريف و تحسين است. همچنانكه اعتبار فيلمبردارى هنرمندانه"علف" هم بىگفتگو از آنِ اوست.

خانم هريسون به سفرى همتانگيز پرداخت كه كمتر بانوئى در زمان ما و در عصر تمدّن وتجدّد و آسايشطلبى سوداى چنان سفرى سخت و طاقتفرسا را در سر مىپروراند و پرواى اينچنين خطر كردنها و دل به دريا زدنهائى را دارد. ايشان نه تنها در تهيه فيلم همراهى نموده و درصحنههائى هم ظاهر گشته، با استعداد درخشان خود در فراگيرى زبان فارسى و توانائى در ايجادارتباط مستقيم زبانى و عاطفى و دلنمودگى نسبت به درمان بيماران و دردمندان و دلجوئى ازبيمارداران توانست دوستى و اعتماد و احترام مردم ايل را جلب نموده در پيشرفت و پيشبردكارها بسيار مؤثر افتد. خانم هريسون چند بار بدون حضور ما در ميان ايل بسر برد و حتىبىهيچ بيم و هراس و آداب ترتيبى يكه و تنها با آنها به سفر مىپرداخت زيرا گاه لازم مىآمدشود ساك و من در بعضى از گذرگاههاى سخت كوهستانى بيشتر باقى بمانيم و از كوچ ايلفيلمبردارى كنيم.
در بازخوانى و مرور بر فصل نهم كتاب به نظرم رسيد درباره صبر و استقامت و قدرت و توانشگفتانگيز بختيارىها كه بىهيچ شِكوه و شكايت با روى گشاده و چهره بشّاش و با خرسندىو شكيبائى تمام در سختترين شرايط ممكن، كه خود شاهد آن بودم، زردكوه سركش منجمند وكران تا كران برف را در آن سرما گام به گام در مىنوردند و قدم به قدم تسخير مىنمايند حقمطلب بهيچ وجه ادا نشده است. بختيارىها چنان به سختكوشى و تحمّل سختىها وتازيانههاى طبيعت خو گرفته و روئين تن گشتهاند كه بدون مجهّز شدن به هر گونه گرماگير ووسيله بازدارنده، برف و سرما و باد و باران و ساير آسيبها و گزندهاى توانفرساى طبيعى دروجودشان بىاثر است. اين پايدارى و نيروى حيرتآور است كه نازپروردگان و روى نيازنديدگانى را كه در آغوش تمدّن و تنعّم با برخوردارى از امكانات رفاه و آسايشِ شهريگرىباليدهاند شگفتزده و مات و مبهوت و متحيّر مىسازد.
مريان سىكوپر
Merian C. Cooper
كوپر در اين سفر شيفته و دلسپرده بختيارى گرديد و اين علاقه و دلبستگى در جاى جاىكتاب علف انعكاس يافته است:
* به دنبال سفر دراز آهنگ بختيارى من اكنون در مهمانخانهاى در حومه پاريس در اتاقىساده و بىپيرايه آرميدهام و چون هميشههاىِ بعد از آن سفر حيران و شب بيدار در افكار خودغوطهورم. همچنان به آن پيكار شگرف انسان با طبيعت، به حماسه تلاش آن مردمان نستوه براىچيره آمدن بر آن كوهساران بىفرياد و بر زردكوه سركش سر بر فلك كشيده مىانديشم... ولىديگر به اين واقعيت پىبردهام كه هرگز من نميتوانم اين "حماسه" را چنانكه در خور شكوه وعظمت آنست. بپردازم و به رشته تحرير در آوردم. اين كار بسيار فراتر از حدّ توان و نيروىخلاقيت من و همچو منى است. آنچه از عهده چونان منى ساخته است عرضه داشت همينيادداشتهاى ساده فراهم آمد. از ميان انبوه يادداشتههاى روزانه خود است كه غالباً شباهنگام وديرگاه در منزلگاههاى درنگ كوچ در پرتو آخرين شعلههاى خسته پاى آتش شبگير و درلحظههاى شكسته سكوت شب نوشته مىشد.
* آنگاه ايل سالار برفراز ستيغ كوه، در ميعادگاه زمين و آسمان درنگ مىكند، دست را برپيشانى سايبان ديدگان مىسازد و به فراسوى افقهاى دور چشم مىدوزد. در چشمانداز پهناور اودر پرتو آفتاب گرمتاب درّههاى سرسبز و خرم، دشتهاى سبزارنگ و سبزهزارها و علفهاى سبزجلوهگر مىگردد، شكوه علفزار، سبزه اندر سبزه، سرشار از نسيم سبز علف، آكنده از رايحه نمناكعلفزاران، پوشيده از سبزينه حيات، جانمايه زندگانى و كيمياى هست.
* ماه در آسمان مىدرخشد، كمى پائينتر از زمين تخت و هموارى كه چادرهاى ما بر روىآن افراشته شده سياه چادرهاى ايل در كف درّه نمايان است. شبج پيكر آدمها سايهوار پيرامونشعلههاى آتش مىگردد. گوسفندان و اسبان و گلههائى كه از چَرا باز گشتهاند چون نقطهچين برلوح زمين به نظر مىآيند. پروردگارا چه موهبت عظيمى! فرسنگها دور از بوى زننده و تعفّنتمدن و هياهوى فرساينده شهر اينك در آغوش طبيعت پاك بختيارى و در ميان انسانهائىبىآلايش و ساده زيست و طبيعت پيوند
* قرص رنگباخته خورشيد چون بندبازى لغزنده پا افتان و خيزان خود را بر رشته پيوند كوهو آسمان نگهداشته بود. شفق بر پرده خيس آسمان رنگ مىپاشيد، امواج كفآلود ابرهاىرنگارنگ در كرانههاى افق بر هم مىغلتيد و قوس قزحى از نور و رنگ بر دامان آسمان پديدارساخته بود. واپسين شعاع آفتاب بر تارك سپيد كوهها، بر زنگار درهها و سياهى چادرها گرد طلامىافشاند. لختى نپائيد كه خورشيد خسته سار سر به مغرب فرو برد، ماه در آسمان شكفت،گلبرگ مهتاب از هاله پرندين ماه بر زمين فرو ريخت. شب آرام بال گشوده بود و همه چيز را درسايه وهم و خيال و در تيرگى و تاريكى ابهام فرو مىبرد و محو مىنمود. فقط تماشاى دوبارههمين منظره و سير در اين لحظهها و حالتهاى روحانى ارزش آنرا دارد كه يك بار ديگر رنج سفررا بر خود هموار نمايم و باز هم نيمى از جهان را براى درك اين احوال و سير اين آفاق بسوىبختيارى طى كنم.
* شب از نيمه گذشته و من همچنان به نوشتن مشغولم. لحظهاى قبل دومين شمع از پاافتاده هم واپسين رمق را در شعله لرزان و نفس گسسته دميد. شرارى تابندهتر بر زد و خاموششد. اكنون اين آخرين سطرها را ناديده به هواى دست در تاريكى شب مىنويسم. اميدوارمروزى كه در قفس كارم در يكى از ساختمانهاى دلخراش و آسمانخراش نيويورك تلاش مىنمايمتا يادداشتهايم را بر منشى بزك كرده كلاه گيس بر سر نهادهاى املا كنم بتوانم خط كژرو و در همتافته خودم را بخوانم. افسوس كه در آن هنگام از كوهستانهاى باشكوه و رنگارنگ بختيارىمحبوبم و از ايران زمين دلبند فرسنگها بدور افتاده و مهجور ماندهام
* اين كشف و شهود معنوى مرا امشب در تماشاى غروب آفتاب در بختيارى و لحظههاىروئيدن ماه از خاك دست داد. همه جا به رنگ زرين و سرخ آتشين درآمد، مهتاب در پس گلبرگابرها مىتراويد، رنگ در رنگ مىشكفت و دم به دم عالم ديگرگون مىگشت و خود را در خلقمُدام از نو مىآفريد. "اينهمه نقش عجب بر در و ديوار وجود" و طبيعت بختيارى مرا از خود درربود، بىخويشتنم ساخت و به عواملى ديگر كشانيدم.
* آنگاه منظرى در برابرم نمايان شد كه چشمانم را خيره ساخت و نفس را در سينهامشكست: سوار بر اسبى سمند پريروئى پرى پيكر كه لطافت و زيبائى و شادابى ازو مىتراويد ومىباريد و گفتنى از دل نابترين غزلوارهها و بهشت افسانهها به تماشاى خاكيان بيرون خراميدهبا قامت سرو، چشمان آهوانه جادو فريب و نيم نگاه مست آزرمگين پديدار شد. خرمن گيسوانرا در مينا و گيسو پوشى ابريشمين بر پشت سرافكنده سربند و رشمهاى بنفش بر پيشانى و دورسر بسته بود كه دنباله و دو بال گره آن با تك سوار در هوا موج بر مىداشت. روى پيراهن تيرهرنگ نيمتنهاى به رنگ ارغوانى در بر نموده با دامانى گز اندر گز پارچه پرچين لا بر لا كه شكن درشكن بر هم فرو افتاده نيمى از پَسه و پيكر درشت اسب را پوشانده بود. بانوى سوار چالاك وروان ركاب كشيده پيش مىتاخت و طفلى را كه كلاهچهاى سكه دوز با مهره و چشماويز بر سرداشت و به خواب ناز فرو رفته بود در آغوش مىفشرد.
* سپس بانوئى سالدار كه با مهارت اسب مىراند و آفتابگير بر سر گرفته بود نمايان شد. باهمه ويژگىهاى يك بانوى اشرافزاده فرانسوى. پنداشتى بانوئى از بزرگزادگان و اعيان فرانسهچترى ابريشمين بر سر افراشته با درشكه تك اسبه در گردشگاه و جنگلزار بوا دو بولنى در حومهپاريس به گردش پرداخته است.
عدهاى ديگر از زنان و همسران بزرگان ايل آمدند و گذشتند. برخى نگاهى بىپروامىافكندند، بعضى لبخند آشنا مىزدند و چند نفرى هم شرمگنامه روى بر تافتند.
* سرانجام از رودخانه گستاخ و سركش گذشتيم و من از اين بابت چنان هيجان زده شده بودمكه به سختى مىتوانستم دست به قلم برم. كارى كه انجام آن در باور نمىگنجيد و سر گرفت درواقع نبرد شگرف و شگفتانگيز انسان با طبيعت بود و من هيچ پيكارى را با طبيعتشكوهمندتر و والاتر از گذر ايل بختيارى از اين غرقاب دهشتناك عافيت سوز هرگز تصورنمىتوانم كرد.
* من آن خشونت و وحشى منشى و بىبهرگى از تمدن را كه اشخاص چون لايارد وراولينسون ناروا به بختياريها نسبت دادهاند باور نمىدارم و هرگز در آنها نديدم. در تمام مدتطولانى كه در خلوت دور افتادهترين كوهستانهاى بختيارى كه پاى هيچ بيگانه بدانجا نرسيدهبلكه كمتر خودى را هم گذار به آنجا افتاده بود با يك زن جوان و جذاب كه بسا بدون ما يكه وتنها در ميان آنها بسر مىبرد و همه شرايط و فرصتهاى مناسب براى هرگونه تعرضى به ما مهيابود با هيچ چشم آلوده نظر و نگاه ناپاك و احساس خطر واقعى يا احتمالى كه ناشى از هرزهدرائى و بدسگالى مردم باشد هرگز روبرو نشديم.
* معلوم نيست كه چه تعداد از كودكان ايلزاد از اين مهلكهها و تنگناهاى جانكاه جان سالمبدر برند اما مسلماً و بطور حتم آزمونهاى سخت زندگى و جبر بقاى اصلح و شايستهتر، زندهماندگان و جان بدر بردگان ايل پرورد را به اين چنين مردان و زنانى نستوه و استوار و پولادين كهمىبينيم تبديل مىكند.
* حالا در مىيابم كه چرا بختياريها به شهريگرى و زندگانى در محيطهاى بسته و نفسگير وخفقانآور شهر و همزيستى با مردمانى نازپرورد و شكم بر آمده هيچ رغبتى ندارند. در اينسرزمين بهشت آئين هر لحظه كه خواسته باشند مىتوانند بهشت را در چنگ خود داشته باشندو از هزاران نعيم آسمانى كه طبيعت برايشان به ارمغان آورده برخوردار گردند.
* رحيم خانزاده جوان بختيارى مىگفت من در مدرسههاى خارج و محيط فرنگستان خيلىچيزها ياد گرفته و با خيلى از چيزهاى ديگر هم كه در دنيا هست آشنا گشته و درست مصداق"كبوتر دو بر جه" و "مرغ دم سوى شهر و سر سوى ده" شدهام. حالا من ميل دارم جاى خود را باشما عوض كنم، شما يك خان ايل دار باشيد و من يك پرسه گرد شب زندهدار برود وى(4)...چنين است رسم روزگار عذّار و وارون كارى چرخ كجمدار. صادقانه بگويم براى من اينك درعالم چيزى خوشتر و دلپسندتر از زندگى كردن در بختيارى نيست و رحيم بختيارى راهوسبازىها و شادخوارىها و سرمستىهاى برود وىِ آلوده دامنِ شب زندهدار دلانگيز و آرزوخيز است!
* هوا در اين ارتفاعات بر فناك كوهستانى سخت سرد است و باد و كولاكِ سهمگين و زاناست. هيچيك از برفروبان و راه گشايان پوشاك گرم و پوستين ندارد. در واقع هيچ لباس گرمىاز هيچ نوع ندارند. اينان كه فرزندان دشتهاى گرم و دامن پروردگان بادهاى خوش نسيم ودرّههاى گرمسيراند در سرماى سياه و زمهرير كوهستان هم همان تنپوش نازك بهاره را در برمىكنند! بهنگام كار پاچهها را بالا مىزنند، ما با پاى برهنه بىپاپوش و پاتاوه در ميان برفهاىمنجمد مىروند و ساقهاى عريانشان در آن سوز گزنده سرما تا به زانو در برف و يخ فرو مىرود ودر اين وضع طاقت فرسا ساعتهاى متمادى به كار و پشتكار و تلاش خود ادامه مىدهند. گاهى بهنوبت كار مىكنند، گاه چند نفر با هم و بيشتر دسته جمعى
* شب روزى كه عبور از رودخانه به پايان رسيد با حيدر نشسته بساط دود و دم راه انداختهبوديم و لُفطه پسر خردسال حيدر ناخوش بود. چون او را صبح براى فيلمبردارى زياد و آب سردنگهداشته بوديم نگران بودم كه مبادا اين بىاحتياطى ما موجب سرماخوردگى و بيمارى او شدهباشد. از اينرو با شرمندگى به حيدر گفتم
- ببخشيد اگر باعث ناخوشى پسر شما شديم
حيدر در جواب گفت: ما مردم ايلنشين به كولاك و سرما و باد و باران هيچ اعتنا نمىكنيم،اين چيزها در نظر شما مردم شهرنشين اهميت وارد!
* سرزمين بختيارى را وداع مىگوئيم و ايل را در بهارگاه و ييلاق خود رها مىسازيم تا درعلفزارها و چراگاههاى سرشار از سبزه و علف چند ماهى را در وفور نعمت و بركت به خوشى وخوشدلى سر كند، از نَفَس نمناك خاك و رايحه جانفزاى علفزاران سرمست و سرشار گردد وچون دوران علف بسر آيد بار ديگر در كوچ پائيزه با گذار از همان آبها و گذرگاهها ورودخانههاى سرد خروشان و كوههاى بلندا بلند پوشيده از برف به سوى چراگاهها و كوهپايهها ودرههاى علفخيز گرمسير روى آورد، تا علف را به علف رساند، با بوى آغوش بهار و نسيم سبزعلف همنفس گردد و زمين در زير پا و در برابر چشمانش هميشه سبز و سرسبز و خرم باشد وسرشار از علف .
خاطره ای از کوپر
مرحوم جمشيد خان بختيار از علاقمندان به عكاسى و سينماگرى بود و فيلمهاى متعددىهم از مراسم و آداب و رسوم بختيارى در دهه 1320 تهيه كرده بود. جمشيد خان كه بر اثر طولمدت اقامت در خارج و به انگيزه ذوق و علاقه خود با بيشتر كارگردانان و سينماگران مشهورآشنائى و ارتباط داشت تعريف مىنمود كه شبى به دعوت ويليام وايلر در مجمعى از سينماگرانبزرگ كه براى بحث و بررسى درباره آثار مستند سينمائى در يكى از سالنهاى نيويورك گردهمآمده بودند حضور يافت. طبيعةً فيلم علف يكى از محورهاى اصلى گفتگو بود. كوپر هم كه در آنمجلس ضمن به نمايش در آمدن قسمتهائى از علف سخنرانى مىنمود از حضور يك جوانبختيارى به وجد آمده با علاقه از يكايك بختياريهائى كه با آنها آشنائى داشت از جمشيدخانپرس و جو نموده و ضمن سخنرانى و توضيح درباره شرايط سخت فيلمبردارى از فيلم علفگفته بود حضور يك نفر بختيارى در ميان جمع او را بر آن مىدارد تا قياس حال خود و همراهانرا در آن سرماى سخت و شرايط طاقتفرساى فيلمبردارى از علف در كوهستانهاى بختيارى وآنگاه نمايش و تماشاى حاصل آن تلاش را در گرماى مطبوع در سالنهاى مجهز به هر گونهوسائل آسايش و آرامش از تمثيلى دلشنين و فراموش ناشدنى بگيرد كه در بختيارى شنيده است.سپس با كلام شيرين و حركات و ژستهاى خاص خود ضمن بكارگيرى اصطلاحات ويژه كاوبوىها و گاوبارگان امريكائى كه واژگان مناسب و سرشار در بيان اين نوع مطالب دارد، و دركتاب علف هم آنرا بسيار بكار برده، به شرح ماجرائى پرداخته بود از ايلخانى بختيارى كه دربختيارى به صورت تمثيل در آمده است:
ايلخانى بختيارى در جوانى روزى بهنگام سوارى و گردش ناگهان ركاب كشيده پيش تاخت واز همراهان فاصله گرفته تفنگ سر پر خود را پىدرپى به چالاكى پر مىكرد و قيقاج(5) مىرفت.آعلى داد خدر سُهر كه از دليران و جنگاوران بنام بختيارى بود تعجب نموده علت آنرا جويا شد.ايلخانى گفته بود تا ببينم در گير و دار جنگ پر كردن تفنگ چقدر طول مىكشد. آعلى داد پاسخىخردمندانه داده بود كه در بختيارى تمثيل شده است:
خان! روز جنگ گز تفنگ به دستت بو وا كُلِ تور
روز جنگ تفنگ از فرط سراسيمگى در دستت مثل كره اسبِ چموش و توسن نافرمانمىگردد. حالا وقت آرامش و صلح را با آن مقايسه مكن خان!
كوپر در ادامه سخن گفته بود نكته ديگرى را هم ميخواهم خاطر نشان سازم. مدتها در دورافتادهترين كوهستانهاى بختيارى كه گفتى از جهانى ديگر است، با زنى جوان و جذاب با هم وگاهى هم هر كداممان تك تك، در ميان بختياريها بسر برديم و فرصت و موقعيت هر گونهتعرضى بما فراهم بود. اما در طى اين مدت حتى يك نگاه ناپاك يا حركتى كه ناشى از سوء نيتو طمع به اموال ما باشد هرگز نديديم. اما آهسته بگويم با همه اشتياقى كه امشب به پياده روىدارم جرأت نمىكنم در مهد به اصطلاح تمدن بعد از پايان جلسه با همسرم قدم زنان بهاقامتگاهمان در آن سوى خيابان روبرو بروم!*
1) kcasdeohcS tnomuaeB tsenrE ;nosirraH etireugraM .srM .
2) lleB edurtreG ;nosliW dlonrA riS -
3) eirbmI .W treboR rogaM -
4) برودوى ما خيابان معروف نيويورك مركز تماشاخانهها و جايگاههاى تفريح و خوشگذرانى
5) قيقاج رفتن: تيراندازى در حال سوارى و تاخت
*bukharamagazine.com/define.html

