تبليغاتX
طبیعت ، تاریخ ، فرهنگ و بختیاری - کتاب علف یا طبیعت بختیاری

دكتر مظفر بختيار در پيشگفتار مفصلى كه بر ترجمه فارسى كتاب نوشته توضيح داده است كه مقدمه مريان سى‏كوپر (1893- 1973) سينماگر بزرگ جهان بر كتاب مشهور خود علف (Grass) در واقع بيانيه سينماى متعهد است در برابر روشنفكران دهه 1920 كه‏سينما را وسيله اتلاف وقت و سرگرمى‏هاى بيهوده و تآتر مبتذل فيلمبردارى شده تلقى نموده‏اند، كوپر در اين مقدمه هوشمندانه همه‏امكانات و اعتبارات بالقوه‏اى را كه سينما در زمينه‏هاى آموزشى و مستندسازى و غيرداستانى اكنون بدان دست يافته پيش‏بينى نموده ومخصوصاً به نقش سينما در گفتمان ميان ملت‏ها و فرهنگها و ايجاد تفاهم و همبستگى در خانواده بزرگ بشرى كه عنصر و مايه اصلى‏انديشه كوپر در علف و كارهاى مستند اوست تأكيد خاص نموده.

كوپر از بزرگترين شخصيت‏هاى تأثيرگذار در تاريخ سينماست كه همه زمينه‏هاى كارآئى سينما را در آثار سينمايى متعدد و متنوع‏خود به تجربه گرفته و در پيشرفت هنر و پيشبرد فنون سينما راه‏گشا بوده است. فيلم جاودانى او علف در رديف آثار فلاهرتى از اولين آثارسينماى مستند و به عقيده بسيارى از كارشناسان اولين اثر مستند در تاريخ سينما به اعتبار تعريف مستند واقعى است كه صرف نظر ازارزش كلاسيك و آكادميك خود هنوز جاذبه‏هاى سينمائى و نمايشى خود را حفظ كرده و در معرض تماشا و نمايش است.

كوپر بطورى كه در مقدمه كتاب به تفصيل بيان داشته در سال 1303( 1924 ش) همراه با ارنست شود ساك (عكاس و فيلمبردارى‏مشهور) و خانم مارگريت هريسون (خبرنگار) براى نشان دادن تلاش انسان در تسخير طبيعت و راز بقاى بشر به تهيه فيلمى از كوچ ايل‏بختيارى پرداخت كه خود در عنوان فيلم و كتاب آنرا "حماسه شگرف پيكار انسان" خوانده و دشوارترين و سخت‏ترين ايلراه و مسير كوچ بهاره را در سرماى طاقت‏فرسا در دل كوهستانهاى سر بفلك كشيده و در عبور از رودخانه‏هاى خروشان بى‏گذرگاه پا به پاى كوچگران‏ورزيده ايل بختيارى پيمود. كوپر كه نويسنده‏اى مايه دار و حرفه‏اى بود به نگارش خاطرات و تدوين يادداشتهاى خود از جريان‏فيلمبردارى و صحنه‏ها و لحظه‏هاى كوچ ايل بختيارى هم پرداخت كه علاوه بر ارزش توصيفى و فنى آن در تشريح لحظه به لحظه تدوين‏اولين فيلم مستند جهان از لحاظ احتوا بر بسيارى از اطلاعات ناب و مطالب مربوط به فرهنگ و آداب و رسوم بختيارى از دل‏انگيزترين‏و پرمايه‏ترين سفرنامه‏هاى مربوط به ايران است.

كتاب علف هم اكنون با ترجمه و مقدمه مفصل و يادداشتهاى افزوده دكتر مظفر بختيار توسط نشر كارنامه چاپ شده است. ترجمه ونشر فارسى كتاب علف از معدود آثار ترجمه شده‏اى است كه متن ترجمه بر نشر كتاب به زبان اصلى مزيت دارد زيرا ترجمه از روى‏نسخه ويراسته و تجديدنظر شده‏اى صورت گرفته كه كوپر همراه با نسخه اصلى عكسهاى سفر، كه بعضى از آنها هم در متن انگليسى‏بچاپ رسيده، به مرحوم غلامرضا خان بختيار در سال 1930 پس از دومين چاپ كتاب كه به فاصله سه هفته از نخستين چاپ تجديدچاپ شد (1925) اهداء نموده بود. هم تعداد عكسها كه به عنوان اسناد تصويرى و آثار هنرى عكاسى مستند حائز ارزشى كم نظير است‏در نشر فارسى كتاب بر متن اصلى فزونى دارد و هم كيفيت چاپ آنها كه با امكانات پيشرفته كنونى از روى نسخه اصلى عكس‏ها براى‏چاپ فيلمگيرى شده است.

پیشگفتار کتاب علف

 

به نظر من سينما را به پيروى از آنچه امروزه مد شده و تداول يافته وسيله‏اى براى سرگرمى واسباب نيرنگ و تَرفَند و دستمايه فريب جلوه دادن بسيار دور از انصاف و مرّوت است. كسى كه‏سينما را چنين انگارد مسلماً هيچگونه تصوّرى از درونمايه و امكانات واقعى سينما ندارد.

به اعتقاد من ديرى نخواهد پائيد كه اين گردونه نقش گردان نقشى بسيار سازنده و بنيادين درفنون تعليم و تربيت برآورد و از ابزار عمده كاربردى در زمينه‏هاى گوناگون آموزشى گردد.

بخصوص از هم اكنون ضرورت استفاده از سينما در دانش جغرافيا كاملاً محسوس است زيرادوران مطالعه و آموزش جغرافيا به روش قديم، مبتنى بر يادسپارى فهرستهائى طولانى ازناكجاآبادهاى جغرافيائى، يادگيرى انبوهى مطالب فرّار و ناپايدار و از ذهن‏گريز و در پيش چشم‏داشتن و خواندن در سنامه‏ها و متن‏هاى خشك بيروح مدتهاست سپرى گشته و عمر آن به پايان‏آمده است. متن و درسنامه كارآمد نوين و معلّم كاردان امروزينه بيش از پيش بر اهميّت‏جغرافياى انسانى، يعنى رابطه طبيعت و انسان و همبستگى انسان با طبيعت تأكيد مى‏ورزد وپيرامون آن به بحث و كاوش مى‏پردازد.

در حوزه مطالعات جغرافياى انسانى تصوير متحرّك و صورت مجازى و مثالى مى‏تواند وبايد نقش سازنده و برازنده داشته باشد. با گسترش‏پذيرى و قابليّت انعطاف و قدرت تعبير حسّ‏آميزانه‏اى كه در ذات بيان سينمائى وجود دارد ثبت و ضبط فرايندهاى مربوط به جغرافياى‏انسانى كه در گوشه و كنار جهان جريان دارد از مهمترين كاربردها و كارائى‏هاى سينما مى‏تواندباشد.

هر كجا كه انسان در تلاش هستى و در تنازع بقا با طبيعت به پيكار برخيزد و مهارت وكاردانى و ابزار بكار گيرد، به فيلم كشاندن چنان رويدادى تقريباً براى همه مردم جهان توجه‏برانگيز و دلپسند خواهد بود. هنگامى كه نوع انسان در راه زندگى و بقاى حيات مبارزه مى‏كند دروحدتى نُمادين به منزله آنست كه همه انسان‏ها و تبار آدميان در آن راه به نبرد برخاسته باشند -و كدام حريف و هماوردى سنگدل‏تر و آشتى‏ناپذيرتر از طبيعت براى انسان؟

خانم مارگريت هريسون، ارنست شودساك(1) و من، يارانى موافق و همكارانى همدل وهمداستان، تصميم گرفتيم براى تحقّق بخشيدن به اين انديشه و به تجربه گرفتن كارائى سينما درزمينه جغرافياى انسانى به انجام سفرى كاوشگرانه همت گماريم، به طرف مجهول و به سوى‏بى‏سو رهسپار گرديم تا ضمن گشت و گذار و سير در آفاقِ ناشناخته، تلاش انسان‏هاى كوچنده وچادرنشين را براى زيستن و زنده ماندن به تصوير در آوريم و براى تماشاى همگان بر پرده سينمابه نمايش گذاريم.

در صدد بوديم كه اگر چنين سفرى ترتيب يافت مدتى را در بين يكى از اقوام كوچ‏نشين، كه درمناطق كوهستانى از سواحل درياى سياه تا كرانه‏هاى خليج فارس پراكنده‏اند، بسر بريم و همراه وهمگام با آنان به سوى علف - مادّه حياتى كوچ‏آوران - روانه گرديم.

اول قصد داشتيم به ميان كُردها برويم ولى چون تُرك‏ها راه نواحى كردنشين را بسته بودندناگزير روانه جنوب شديم و از راه عربستان به بغداد رفتيم. در بغداد سر اَرنولد ويلسون، رئيس‏شركت نفت انگليس و ايران نماينده پيشين بريتانيا در عراق، همچنين خانم گِردترود بِل(2)، ملكه‏صحرا و سلطان بى‏تاج و تخت عراق، كه هر دو ايشان درباره اوضاع سرزمين‏هاى باختر آسيااطلاعات و تحقيقات جامع دارند و در امور خاورميانه از متخصصان و كارشناسان بنام‏اند،توصيه نمودند كه بجاى مناطق كردنشين اصولاً بهتر است به سرزمين بختيارى برويم و به‏پيشنهاد آگاهانه اين دو شخصّيت جهانديده و خبره و صاحب‏نظر رهسپار كوهستان‏هاىِ آسمان‏پيوندِ بختيارى شديم.

كتاب شرح پيكار و كشاكش شگفت‏آور ايلوَندان بختيارى است براى به چنگ آوردن علف.البته ديگران - سيّاحان و جهانگردانِ پيشتر از ما و شايسته‏تر از ما - از ديرباز در خاك بختيارى‏به سياحت و گردشگرى پرداخته‏اند و در ميان ايل بوده‏اند و زيسته‏اند ولى تا آنجا كه من مى‏دانم‏ما اولين كسانى هستيم كه در كوچ ادوارى و سالانه گام به گام با ايل همراه و همپا بوده‏ايم وسخت‏ترين و هولناك‏ترين مسير كوچِ ايل را با طايفه بامِدى از گرمسير به سردسير پيموده‏ايم.

مطالب كتاب از يادداشت‏هاى روزانه‏ام برگرفته شده است ولى در حين نگارش و مرور بردفتر خاطرات گاه بعضى از مطالب نالازم را كه لطف و جاذبه آن منحصر در زمان و مكان خاصّ‏خود بود در كتاب نياوردم يا در مواردى به شرح و بسط بيشتر پرداختم زيرا هنگام نوشتن‏يادداشت‏هاى روزانه در شب‏هاى تار و كوتاه‏سار و زودگذرِ كوچ، در تنگناى وقت يا بر اثر كاهلى‏و كوفتگى و بيحوصلگى‏هاى ناشى از رنج سفر گاهى ماجراهاى يك روز يا يك هفته از فرطخستگى و خواب‏آلودگى در چند كلمه يا عبارتى با خطّى در هم و كژرو به اختصار گنجانده شده‏بود و فقط به اشارتى براى تداعى و تذكار بعدى گذشته بودم.

با تأثر و تأسّف از شادروان سرگرد رابرت ايمبرى (3)معاون وقت كنسول امريكا در تهران يادمى‏كنم كه در جولاى گذشته [روز 27 تير ماه 1303] خيابان‏هاى پايتخت به خون او آغشته شد.فراموش نمى‏كنم هنگامى كه پس از آن سفر دراز خسته و فرسوده به تهران رسيديم آقاى ايمبرى‏و بانو با دوست نوازى و مهربانى و فروتنى صميمانه خود مايه آرامش و آسايش ما گرديدند. بافقدان ايمبرى كشور ما يكى از با شهامت‏ترين صاحبمنصبان خود و سياستمدارى شايسته و كاركشته را از دست داد.

عكس‏هائى كه زينت‏بخش كتاب گرديده كار آقاى شود ساك است. هنر و كاردانى ايشان درعكّاسى و تصويرگرى بى‏نياز از تعريف و تحسين است. همچنانكه اعتبار فيلمبردارى هنرمندانه"علف" هم بى‏گفتگو از آنِ اوست.

تشمال (نوازنده) بختيارى از عكس هاى كتاب علف (خرداد 1303)

خانم هريسون به سفرى همت‏انگيز پرداخت كه كمتر بانوئى در زمان ما و در عصر تمدّن وتجدّد و آسايش‏طلبى سوداى چنان سفرى سخت و طاقت‏فرسا را در سر مى‏پروراند و پرواى اين‏چنين خطر كردن‏ها و دل به دريا زدن‏هائى را دارد. ايشان نه تنها در تهيه فيلم همراهى نموده و درصحنه‏هائى هم ظاهر گشته، با استعداد درخشان خود در فراگيرى زبان فارسى و توانائى در ايجادارتباط مستقيم زبانى و عاطفى و دلنمودگى نسبت به درمان بيماران و دردمندان و دلجوئى ازبيمارداران توانست دوستى و اعتماد و احترام مردم ايل را جلب نموده در پيشرفت و پيشبردكارها بسيار مؤثر افتد. خانم هريسون چند بار بدون حضور ما در ميان ايل بسر برد و حتى‏بى‏هيچ بيم و هراس و آداب ترتيبى يكه و تنها با آنها به سفر مى‏پرداخت زيرا گاه لازم مى‏آمدشود ساك و من در بعضى از گذرگاه‏هاى سخت كوهستانى بيشتر باقى بمانيم و از كوچ ايل‏فيلمبردارى كنيم.

در بازخوانى و مرور بر فصل نهم كتاب به نظرم رسيد درباره صبر و استقامت و قدرت و توان‏شگفت‏انگيز بختيارى‏ها كه بى‏هيچ شِكوه و شكايت با روى گشاده و چهره بشّاش و با خرسندى‏و شكيبائى تمام در سخت‏ترين شرايط ممكن، كه خود شاهد آن بودم، زردكوه سركش منجمند وكران تا كران برف را در آن سرما گام به گام در مى‏نوردند و قدم به قدم تسخير مى‏نمايند حق‏مطلب بهيچ وجه ادا نشده است. بختيارى‏ها چنان به سخت‏كوشى و تحمّل سختى‏ها وتازيانه‏هاى طبيعت خو گرفته و روئين تن گشته‏اند كه بدون مجهّز شدن به هر گونه گرماگير ووسيله بازدارنده، برف و سرما و باد و باران و ساير آسيب‏ها و گزندهاى توانفرساى طبيعى دروجودشان بى‏اثر است. اين پايدارى و نيروى حيرت‏آور است كه نازپروردگان و روى نيازنديدگانى را كه در آغوش تمدّن و تنعّم با برخوردارى از امكانات رفاه و آسايشِ شهريگرى‏باليده‏اند شگفت‏زده و مات و مبهوت و متحيّر مى‏سازد.

مريان سى‏كوپر

Merian C. Cooper

كوپر در اين سفر شيفته و دلسپرده بختيارى گرديد و اين علاقه و دلبستگى در جاى جاى‏كتاب علف انعكاس يافته است:

* به دنبال سفر دراز آهنگ بختيارى من اكنون در مهمانخانه‏اى در حومه پاريس در اتاقى‏ساده و بى‏پيرايه آرميده‏ام و چون هميشه‏هاىِ بعد از آن سفر حيران و شب بيدار در افكار خودغوطه‏ورم. همچنان به آن پيكار شگرف انسان با طبيعت، به حماسه تلاش آن مردمان نستوه براى‏چيره آمدن بر آن كوهساران بى‏فرياد و بر زردكوه سركش سر بر فلك كشيده مى‏انديشم... ولى‏ديگر به اين واقعيت پى‏برده‏ام كه هرگز من نميتوانم اين "حماسه" را چنانكه در خور شكوه وعظمت آنست. بپردازم و به رشته تحرير در آوردم. اين كار بسيار فراتر از حدّ توان و نيروى‏خلاقيت من و همچو منى است. آنچه از عهده چونان منى ساخته است عرضه داشت همين‏يادداشتهاى ساده فراهم آمد. از ميان انبوه يادداشته‏هاى روزانه خود است كه غالباً شباهنگام وديرگاه در منزلگاه‏هاى درنگ كوچ در پرتو آخرين شعله‏هاى خسته پاى آتش شبگير و درلحظه‏هاى شكسته سكوت شب نوشته مى‏شد.

* آنگاه ايل سالار برفراز ستيغ كوه، در ميعادگاه زمين و آسمان درنگ مى‏كند، دست را برپيشانى سايبان ديدگان مى‏سازد و به فراسوى افقهاى دور چشم مى‏دوزد. در چشم‏انداز پهناور اودر پرتو آفتاب گرمتاب درّه‏هاى سرسبز و خرم، دشتهاى سبزارنگ و سبزه‏زارها و علفهاى سبزجلوه‏گر مى‏گردد، شكوه علفزار، سبزه اندر سبزه، سرشار از نسيم سبز علف، آكنده از رايحه نمناك‏علفزاران، پوشيده از سبزينه حيات، جانمايه زندگانى و كيمياى هست.

* ماه در آسمان مى‏درخشد، كمى پائين‏تر از زمين تخت و هموارى كه چادرهاى ما بر روى‏آن افراشته شده سياه چادرهاى ايل در كف درّه نمايان است. شبج پيكر آدم‏ها سايه‏وار پيرامون‏شعله‏هاى آتش مى‏گردد. گوسفندان و اسبان و گله‏هائى كه از چَرا باز گشته‏اند چون نقطه‏چين برلوح زمين به نظر مى‏آيند. پروردگارا چه موهبت عظيمى! فرسنگها دور از بوى زننده و تعفّن‏تمدن و هياهوى فرساينده شهر اينك در آغوش طبيعت پاك بختيارى و در ميان انسانهائى‏بى‏آلايش و ساده زيست و طبيعت پيوند

* قرص رنگباخته خورشيد چون بندبازى لغزنده پا افتان و خيزان خود را بر رشته پيوند كوه‏و آسمان نگهداشته بود. شفق بر پرده خيس آسمان رنگ مى‏پاشيد، امواج كف‏آلود ابرهاى‏رنگارنگ در كرانه‏هاى افق بر هم مى‏غلتيد و قوس قزحى از نور و رنگ بر دامان آسمان پديدارساخته بود. واپسين شعاع آفتاب بر تارك سپيد كوه‏ها، بر زنگار دره‏ها و سياهى چادرها گرد طلامى‏افشاند. لختى نپائيد كه خورشيد خسته سار سر به مغرب فرو برد، ماه در آسمان شكفت،گلبرگ مهتاب از هاله پرندين ماه بر زمين فرو ريخت. شب آرام بال گشوده بود و همه چيز را درسايه وهم و خيال و در تيرگى و تاريكى ابهام فرو مى‏برد و محو مى‏نمود. فقط تماشاى دوباره‏همين منظره و سير در اين لحظه‏ها و حالت‏هاى روحانى ارزش آنرا دارد كه يك بار ديگر رنج سفررا بر خود هموار نمايم و باز هم نيمى از جهان را براى درك اين احوال و سير اين آفاق بسوى‏بختيارى طى كنم.

* شب از نيمه گذشته و من همچنان به نوشتن مشغولم. لحظه‏اى قبل دومين شمع از پاافتاده هم واپسين رمق را در شعله لرزان و نفس گسسته دميد. شرارى تابنده‏تر بر زد و خاموش‏شد. اكنون اين آخرين سطرها را ناديده به هواى دست در تاريكى شب مى‏نويسم. اميدوارم‏روزى كه در قفس كارم در يكى از ساختمانهاى دلخراش و آسمانخراش نيويورك تلاش مى‏نمايم‏تا يادداشت‏هايم را بر منشى بزك كرده كلاه گيس بر سر نهاده‏اى املا كنم بتوانم خط كژرو و در هم‏تافته خودم را بخوانم. افسوس كه در آن هنگام از كوهستانهاى باشكوه و رنگارنگ بختيارى‏محبوبم و از ايران زمين دلبند فرسنگها بدور افتاده و مهجور مانده‏ام

* اين كشف و شهود معنوى مرا امشب در تماشاى غروب آفتاب در بختيارى و لحظه‏هاى‏روئيدن ماه از خاك دست داد. همه جا به رنگ زرين و سرخ آتشين درآمد، مهتاب در پس گلبرگ‏ابرها مى‏تراويد، رنگ در رنگ مى‏شكفت و دم به دم عالم ديگرگون مى‏گشت و خود را در خلق‏مُدام از نو مى‏آفريد. "اينهمه نقش عجب بر در و ديوار وجود" و طبيعت بختيارى مرا از خود درربود، بى‏خويشتنم ساخت و به عواملى ديگر كشانيدم.

* آنگاه منظرى در برابرم نمايان شد كه چشمانم را خيره ساخت و نفس را در سينه‏ام‏شكست: سوار بر اسبى سمند پريروئى پرى پيكر كه لطافت و زيبائى و شادابى ازو مى‏تراويد ومى‏باريد و گفتنى از دل ناب‏ترين غزلواره‏ها و بهشت افسانه‏ها به تماشاى خاكيان بيرون خراميده‏با قامت سرو، چشمان آهوانه جادو فريب و نيم نگاه مست آزرمگين پديدار شد. خرمن گيسوان‏را در مينا و گيسو پوشى ابريشمين بر پشت سرافكنده سربند و رشمه‏اى بنفش بر پيشانى و دورسر بسته بود كه دنباله و دو بال گره آن با تك سوار در هوا موج بر مى‏داشت. روى پيراهن تيره‏رنگ نيمتنه‏اى به رنگ ارغوانى در بر نموده با دامانى گز اندر گز پارچه پرچين لا بر لا كه شكن درشكن بر هم فرو افتاده نيمى از پَسه و پيكر درشت اسب را پوشانده بود. بانوى سوار چالاك وروان ركاب كشيده پيش مى‏تاخت و طفلى را كه كلاهچه‏اى سكه دوز با مهره و چشماويز بر سرداشت و به خواب ناز فرو رفته بود در آغوش مى‏فشرد.

* سپس بانوئى سالدار كه با مهارت اسب مى‏راند و آفتابگير بر سر گرفته بود نمايان شد. باهمه ويژگى‏هاى يك بانوى اشراف‏زاده فرانسوى. پنداشتى بانوئى از بزرگزادگان و اعيان فرانسه‏چترى ابريشمين بر سر افراشته با درشكه تك اسبه در گردشگاه و جنگلزار بوا دو بولنى در حومه‏پاريس به گردش پرداخته است.

عده‏اى ديگر از زنان و همسران بزرگان ايل آمدند و گذشتند. برخى نگاهى بى‏پروامى‏افكندند، بعضى لبخند آشنا مى‏زدند و چند نفرى هم شرمگنامه روى بر تافتند.

* سرانجام از رودخانه گستاخ و سركش گذشتيم و من از اين بابت چنان هيجان زده شده بودم‏كه به سختى مى‏توانستم دست به قلم برم. كارى كه انجام آن در باور نمى‏گنجيد و سر گرفت درواقع نبرد شگرف و شگفت‏انگيز انسان با طبيعت بود و من هيچ پيكارى را با طبيعت‏شكوهمندتر و والاتر از گذر ايل بختيارى از اين غرقاب دهشتناك عافيت سوز هرگز تصورنمى‏توانم كرد.

* من آن خشونت و وحشى منشى و بى‏بهرگى از تمدن را كه اشخاص چون لايارد وراولينسون ناروا به بختياريها نسبت داده‏اند باور نمى‏دارم و هرگز در آنها نديدم. در تمام مدت‏طولانى كه در خلوت دور افتاده‏ترين كوهستانهاى بختيارى كه پاى هيچ بيگانه بدانجا نرسيده‏بلكه كمتر خودى را هم گذار به آنجا افتاده بود با يك زن جوان و جذاب كه بسا بدون ما يكه وتنها در ميان آنها بسر مى‏برد و همه شرايط و فرصتهاى مناسب براى هرگونه تعرضى به ما مهيابود با هيچ چشم آلوده نظر و نگاه ناپاك و احساس خطر واقعى يا احتمالى كه ناشى از هرزه‏درائى و بدسگالى مردم باشد هرگز روبرو نشديم.

* معلوم نيست كه چه تعداد از كودكان ايلزاد از اين مهلكه‏ها و تنگناهاى جانكاه جان سالم‏بدر برند اما مسلماً و بطور حتم آزمون‏هاى سخت زندگى و جبر بقاى اصلح و شايسته‏تر، زنده‏ماندگان و جان بدر بردگان ايل پرورد را به اين چنين مردان و زنانى نستوه و استوار و پولادين كه‏مى‏بينيم تبديل مى‏كند.

* حالا در مى‏يابم كه چرا بختياريها به شهريگرى و زندگانى در محيطهاى بسته و نفسگير وخفقان‏آور شهر و همزيستى با مردمانى نازپرورد و شكم بر آمده هيچ رغبتى ندارند. در اين‏سرزمين بهشت آئين هر لحظه كه خواسته باشند مى‏توانند بهشت را در چنگ خود داشته باشندو از هزاران نعيم آسمانى كه طبيعت برايشان به ارمغان آورده برخوردار گردند.

* رحيم خانزاده جوان بختيارى مى‏گفت من در مدرسه‏هاى خارج و محيط فرنگستان خيلى‏چيزها ياد گرفته و با خيلى از چيزهاى ديگر هم كه در دنيا هست آشنا گشته و درست مصداق"كبوتر دو بر جه" و "مرغ دم سوى شهر و سر سوى ده" شده‏ام. حالا من ميل دارم جاى خود را باشما عوض كنم، شما يك خان ايل دار باشيد و من يك پرسه گرد شب زنده‏دار برود وى(4)...چنين است رسم روزگار عذّار و وارون كارى چرخ كجمدار. صادقانه بگويم براى من اينك درعالم چيزى خوشتر و دلپسندتر از زندگى كردن در بختيارى نيست و رحيم بختيارى راهوسبازى‏ها و شادخوارى‏ها و سرمستى‏هاى برود وىِ آلوده دامنِ شب زنده‏دار دل‏انگيز و آرزوخيز است!

* هوا در اين ارتفاعات بر فناك كوهستانى سخت سرد است و باد و كولاكِ سهمگين و زان‏است. هيچيك از برف‏روبان و راه گشايان پوشاك گرم و پوستين ندارد. در واقع هيچ لباس گرمى‏از هيچ نوع ندارند. اينان كه فرزندان دشت‏هاى گرم و دامن پروردگان بادهاى خوش نسيم ودرّه‏هاى گرمسيراند در سرماى سياه و زمهرير كوهستان هم همان تن‏پوش نازك بهاره را در برمى‏كنند! بهنگام كار پاچه‏ها را بالا مى‏زنند، ما با پاى برهنه بى‏پاپوش و پاتاوه در ميان برفهاى‏منجمد مى‏روند و ساقهاى عريانشان در آن سوز گزنده سرما تا به زانو در برف و يخ فرو مى‏رود ودر اين وضع طاقت فرسا ساعتهاى متمادى به كار و پشتكار و تلاش خود ادامه مى‏دهند. گاهى به‏نوبت كار مى‏كنند، گاه چند نفر با هم و بيشتر دسته جمعى

* شب روزى كه عبور از رودخانه به پايان رسيد با حيدر نشسته بساط دود و دم راه انداخته‏بوديم و لُفطه پسر خردسال حيدر ناخوش بود. چون او را صبح براى فيلمبردارى زياد و آب سردنگهداشته بوديم نگران بودم كه مبادا اين بى‏احتياطى ما موجب سرماخوردگى و بيمارى او شده‏باشد. از اينرو با شرمندگى به حيدر گفتم

- ببخشيد اگر باعث ناخوشى پسر شما شديم‏

حيدر در جواب گفت: ما مردم ايل‏نشين به كولاك و سرما و باد و باران هيچ اعتنا نمى‏كنيم،اين چيزها در نظر شما مردم شهرنشين اهميت وارد!

* سرزمين بختيارى را وداع مى‏گوئيم و ايل را در بهارگاه و ييلاق خود رها مى‏سازيم تا درعلفزارها و چراگاه‏هاى سرشار از سبزه و علف چند ماهى را در وفور نعمت و بركت به خوشى وخوشدلى سر كند، از نَفَس نمناك خاك و رايحه جانفزاى علفزاران سرمست و سرشار گردد وچون دوران علف بسر آيد بار ديگر در كوچ پائيزه با گذار از همان آب‏ها و گذرگاه‏ها ورودخانه‏هاى سرد خروشان و كوههاى بلندا بلند پوشيده از برف به سوى چراگاه‏ها و كوهپايه‏ها ودره‏هاى علف‏خيز گرمسير روى آورد، تا علف را به علف رساند، با بوى آغوش بهار و نسيم سبزعلف همنفس گردد و زمين در زير پا و در برابر چشمانش هميشه سبز و سرسبز و خرم باشد وسرشار از علف .

خاطره ای از کوپر

 

مرحوم جمشيد خان بختيار از علاقمندان به عكاسى و سينماگرى بود و فيلم‏هاى متعددى‏هم از مراسم و آداب و رسوم بختيارى در دهه 1320 تهيه كرده بود. جمشيد خان كه بر اثر طول‏مدت اقامت در خارج و به انگيزه ذوق و علاقه خود با بيشتر كارگردانان و سينماگران مشهورآشنائى و ارتباط داشت تعريف مى‏نمود كه شبى به دعوت ويليام وايلر در مجمعى از سينماگران‏بزرگ كه براى بحث و بررسى درباره آثار مستند سينمائى در يكى از سالن‏هاى نيويورك گردهم‏آمده بودند حضور يافت. طبيعةً فيلم علف يكى از محورهاى اصلى گفتگو بود. كوپر هم كه در آن‏مجلس ضمن به نمايش در آمدن قسمتهائى از علف سخنرانى مى‏نمود از حضور يك جوان‏بختيارى به وجد آمده با علاقه از يكايك بختياريهائى كه با آنها آشنائى داشت از جمشيدخان‏پرس و جو نموده و ضمن سخنرانى و توضيح درباره شرايط سخت فيلمبردارى از فيلم علف‏گفته بود حضور يك نفر بختيارى در ميان جمع او را بر آن مى‏دارد تا قياس حال خود و همراهان‏را در آن سرماى سخت و شرايط طاقت‏فرساى فيلمبردارى از علف در كوهستانهاى بختيارى وآنگاه نمايش و تماشاى حاصل آن تلاش را در گرماى مطبوع در سالن‏هاى مجهز به هر گونه‏وسائل آسايش و آرامش از تمثيلى دلشنين و فراموش ناشدنى بگيرد كه در بختيارى شنيده است.سپس با كلام شيرين و حركات و ژستهاى خاص خود ضمن بكارگيرى اصطلاحات ويژه كاوبوى‏ها و گاوبارگان امريكائى كه واژگان مناسب و سرشار در بيان اين نوع مطالب دارد، و دركتاب علف هم آنرا بسيار بكار برده، به شرح ماجرائى پرداخته بود از ايلخانى بختيارى كه دربختيارى به صورت تمثيل در آمده است:

ايلخانى بختيارى در جوانى روزى بهنگام سوارى و گردش ناگهان ركاب كشيده پيش تاخت واز همراهان فاصله گرفته تفنگ سر پر خود را پى‏درپى به چالاكى پر مى‏كرد و قيقاج(5) مى‏رفت.آعلى داد خدر سُهر كه از دليران و جنگاوران بنام بختيارى بود تعجب نموده علت آنرا جويا شد.ايلخانى گفته بود تا ببينم در گير و دار جنگ پر كردن تفنگ چقدر طول مى‏كشد. آعلى داد پاسخى‏خردمندانه داده بود كه در بختيارى تمثيل شده است:

خان! روز جنگ گز تفنگ به دستت بو وا كُلِ تور

روز جنگ تفنگ از فرط سراسيمگى در دستت مثل كره اسبِ چموش و توسن نافرمان‏مى‏گردد. حالا وقت آرامش و صلح را با آن مقايسه مكن خان!

كوپر در ادامه سخن گفته بود نكته ديگرى را هم ميخواهم خاطر نشان سازم. مدتها در دورافتاده‏ترين كوهستان‏هاى بختيارى كه گفتى از جهانى ديگر است، با زنى جوان و جذاب با هم وگاهى هم هر كداممان تك تك، در ميان بختياريها بسر برديم و فرصت و موقعيت هر گونه‏تعرضى بما فراهم بود. اما در طى اين مدت حتى يك نگاه ناپاك يا حركتى كه ناشى از سوء نيت‏و طمع به اموال ما باشد هرگز نديديم. اما آهسته بگويم با همه اشتياقى كه امشب به پياده روى‏دارم جرأت نمى‏كنم در مهد به اصطلاح تمدن بعد از پايان جلسه با همسرم قدم زنان به‏اقامتگاهمان در آن سوى خيابان روبرو بروم!*



1) kcasdeohcS tnomuaeB tsenrE ;nosirraH etireugraM .srM .
2) lleB edurtreG ;nosliW dlonrA riS -
3) eirbmI .W treboR rogaM -
4) برودوى ما خيابان معروف نيويورك مركز تماشاخانه‏ها و جايگاه‏هاى تفريح و خوشگذرانى
5) قيقاج رفتن: تيراندازى در حال سوارى و تاخت‏

*bukharamagazine.com/define.html

+ نوشته شده در جمعه 29 تیر1386ساعت توسط بختیار |